تبليغاتX
> forum of intercultural studies
University of Tehran

این مدرنیته هم برای خودش شمشیر دو دمی است. از یک سو انسان ها با مفاهیم نوین وشکل جدیدی از اخلاق آشنا می شوند و از سوی دیگر متوجه می شوند که مثلا در آفریقا آدم هایی با رنگ سیاه هم پیدا می شوند و در اسکاندیناوی آدم هایی زندگی می کنند که بدون پیر شدن رنگ موهایشان سفید است. اینجاست که متوجه می شویم «دیگران» با ما فرق دارند و دست به افسانه پردازی می زنیم. تازه همین روزها در این سوی کره زمین به ما خبر می رسد که در جنگل های آن سوی کره زمین آدم هایی زندگی می کنند که هیچ کدام از مراحل تمدن بشری را طی نکرده اند و به جای استفاده از موشک استینگر، با نیزه به هواپیما حمله می کنند. حتما بساط جادوگرها و مدعیان ارتباط پنهانی با این پرنده آهنی حسابی جور است. بد نیست، آدم هایی هستند که ما می توانیم به آنها فخر بفروشیم و خود را در قیاس با آنها متمدن بنامیم. تازه این حق را داریم که از آنها عکس بگیریم و بدنشان را تبدیل به پول کنیم.

وضعیت می تواند از این هم بدتر شود. بعضی وقت ها یک نفر دوست دارد بزرگ باشد و به همین دلیل خیلی ها می میرند. بعضی وقت ها، تنها داشتن یک ملیت خاص، رنگ خاص، فرهنگ خاص و حتی یک نام خانوادگی در شناسنامه می تواند باعث مرگ یک انسان شود. من نمی دانم کودکی که هنوز ملیت خود را نمی داند چرا باید به خاطر کارهایی که اجداد او در ۱۰۰۰ سال قبل کرده اند (یا حتی نکرده اند) کشته شود.

نکات امید بخشی هم البته وجود دارند. بعضی وقت ها خیلی ها به فکر خیلی ها می افتند و برای بهتر کردن زندگی آنها از زندگی خود می گذرند. فکر می کنم به هر کجا که برویم باز به سعدی باز می گردیم : بنی آدم اعضای یک پیکرند . . . فراموش نکنیم که در جهان در هم چروکیده امروز، همه مشکلات متعلق به همه آدم ها هستند و اگر نسبت به مصائب دیگر انسان ها بی تفاوت باشیم، پیامدهای آن را خواهیم دید. همه سوار بر یک کشتی هستیم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:58  توسط احسان شاقاسمي  | 

اولین شماره فصلنامه فراسو منتشر شد. این مجله با رویکردی تحلیلی٬پژوهشی به مسائل فرهنگی٬اجتماعی و روشنفکری می پردازد.این نشریه نگاهی بومی-جهانی دارد.هم به اندیشه و فرهنگ و تاریخ ممسنی توجه دارد و هم به مسائل و تفکرات ملی و جهانی.و اینها را می توان در فهرست مطالب اولین شماره این نشریه که در ذیل می آید جستجو کرد:

  • سرمقاله: فراسویی برای فراسو
  • سخن آغازین:چیستی و چرایی هویت ایرانی؟ - دکتر اصغر میرفردی
  • حساسیت بین فرهنگی در میان قشقائی ها و لرهای نوراباد ممسنی - احسان شاقاسمی
  • رویای اصولگرایان برای مجلس هشتم تعبیر نشد - گفتگو با دکتر سید ابراهیم امینی
  • نظریه تکاملی داروین و تقریر شهید مطهری - مهرزاد احمدی
  • لیدوما٬ زنبق های هخامنشی در ممسنی - گفتگو با حسن حبیبی فهلیانی
  • نگاهی اجمالی به کتب حسن حبیبی فهلیانی - حمید رضایی
  • دژ سفید٬ برگی از تاریخ ممسنی - پرویز حسینی
  • نقدی بر لیبرال دموکراسی - یاسر عزیزی
  • گوی و میدان - ستار محمودی
  • انتخابات ممسنی٬ میدان طایفه سالاری یا مردم سالاری؟! - علی دولت آبادی
  • نگاهی به زندگی و اندیشه سعدی - گودرز شفیعیان
  • نگاهی گذرا به اندیشه های فردوسی و ناصرخسرو - علیرضا شجاعی
  • شرط بندی - آنتوان چخوف/ترجمه مهرزاد دشترزمی

برای دستیابی به نشریه فراسو می توانید به دکه های مطبوعاتی شهرهای شیراز٬ نوراباد ممسنی٬ مصیری٬یاسوج٬کازرون و...مراجعه فرمائید و یا با واریز مبلغ هزار تومان برای تکشماره و یا۴۰۰۰ تومان برای ۴شماره به حساب جاری سیبا ۰۱۰۴۴۲۷۹۳۳۰۰۸ بانک ملی ایران به نام نشریه فراسو و ارسال اصل فیش به آدرس: فارس - نوراباد ممسنی- صندوق پستی ۱۳۶-۷۳۵۱۵ اقدام نمائید تا نشریه برایتان ارسال گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:30  توسط احسان شاقاسمي  | 

استانبول (یا بیزانس، کنستانتین، قسطنطیه، بزنتیوم و یا هر اسم دیگری که بر آن بگذارید) شهر بسیار شگفت انگیزی است. به هر طرف که رو می کنید چشمتان به یک بنای باستانی می افتد و یاد بردگانی می افتید که با چه رنجی این آثار شگفت انگیز را خلق کردند و امروز دیگر کسی حتی چهره آنها را هم در ذهن تصور نمی کند. آدم یاد پارسه خودمان می افتد که تنها بنای تاریخی بزرگ جهان است که با رنج بردگان ساخته نشده است. مردم توجهی به آثار باستانی ندارند و برای خودشان به امور روزمره مشغولند. این بناها برای آنها تفاوتی با ساختمان های مخروبه ندارند و دیگر به نگاه های متعجب توریست ها عادت کرده اند. اکنون دیگر مهم نیست که این شهر متعلق به رومی ها بوده یا ترک ها، آنچه اکنون مهم است زندگی روزمره، فوتبال، توریسم و مدرنیته است و جنگ هایی که در گذشته بر سر این عروس زیبا در گرفته «اکنون دیگر به گذشته تعلق دارند».

مردم کاری به کار هم ندارند. تعداد زیادی از زنان استانبول حجاب دارند و این خیلی عجیب است. جلو در دانشگاه کیوسک تعویض لباس گذاشته اند که خانم ها باید پیش از ورود به آنجا وارد شوند و لباس هایشان را در بیاورند. بعضی از آنها در جریان کنفرانس به انگلیسی دست و پا شکسته به من می گفتند که آرزو دارند در کشوری مثل ایران درس بخوانند تا بتوانند با حجاب کامل به سر کلاس بروند (من در همینجا پیشنهاد می کنم که جای دانشجویان دانشگاه استانبول و دانشگاه تهران را عوض کنیم تا هر کس هر طوری دوست دارد سر کلاس برود!). کرد های استانبول هم وضعیت ناگواری داشتند و تازه متوجه می شدم که چرا در یک شهر اروپایی و آرام اینهمه شورش می شود.

اولین روز کنفرانس، برای ما آخرین روز آن هم بود. من برنامه گفتگوی ویژه خبری را تحلیل کرده بودم که کارم را ارائه کردم و بازتاب خوبی داشت. البته شاید کسی اصلاً نفهمید من چه گفتم چون در دانشگاه استانبول، تقریباً همه (از جمله مدیر گروه ارتباطات این دانشگاه) انگلیسی بلد نیستند و من نمی دانم با این وضع آموزش چطور از پس اداره کردن این دو میلیون توریست بر می آیند. دکتر ساروخانی استاد گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران هم بود و از دیدن من و محمود و هادی تعجب کرده بود. دکتر ساروخانی می گفت که به محض برگشتن به تهران باید شخصاً از دکتر عاملی به خاطر تلاش هایی که برای فرستادن دانشجویان ایرانی به کنفرانس های بین المللی انجام می دهد، تشکر کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:18  توسط احسان شاقاسمي  | 

 

فیلم پرسپولیس را چند روز پیش دیدم. به نظرم خیلی عجیب آمد. البته من زیاد کاری به مسائل فنی ندارم و بیشتر به روایت فیلم ها توجه می کنم، به همین دلیل هم نویسنده فیلمنامه را مهمتر از کارگردان آن می دانم. مرجان ساتراپی، نویسنده، کارگردان دوم و هژمونی حاکم بر فیلم پرسپولیس است. در ابتدا فکر می کردم عنوان فیلم پرسپولیس یک عنوان طعنه آمیز است؛ مثل همه کسانی که امروزه برای لاف روشن فکری زدن، به همه گذشته خود پشت می کنند و هزاران سال میراث کهن را به سخره می گیرند. اما از همان اوایل فیلم متوجه مضمون میهن پرستانه فیلم شدم و فیلم را با دقت بیشتری دنبال کردم. مرجان ساتراپی از یک خانواده اصیل و از اعقاب قاجار است که کودکی او در یکی از سریع ترین دوره های مدرنیزاسیون ایران شکل گرفته است. تک فرزند بودن او، خانواده اشرافی اش، دوستان خانوادگی که بیشتر آنها به دلایلی مثل داشتن مشغله

 

روشنفکری هنوز ازدواج نکرده اند، و خیلی عوامل دیگر باعث می شود که او همیشه در کانون توجه باشد. رویکرد نوستالژیک مرجان ساتراپی به این دوره که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد، محرک اصلی ساخت این فیلم است و مرجان ساتراپی در این فیلم- و حتی برای بقیه عمرش- به این نگرش وفادار مانده و خواهد ماند. پدر و مادر مرجان چندان اهل انقلاب و دردسر نیستند و بیشترین کاری که برای آزادی و برابری می کنند، به پارتی رفتن، مشروب درست کردن، و - در بهترین حالت- کمک به نزدیکانی است که دچار مشکل سیاسی شده اند. مرجان پس از مدتی با انوش آشنا می شود، یکی از بازماندگان فرقه دموکرات که از آنها هیچ خوشم نمی آید ولی با این حال شخصیت انوش و امثال او را ستایش می کنم و برای آنها احترام قائل هستم چرا که اینها جزو آخرین مردان واقعی هستند که امروزه با وجود جوانان نازک نارنجی و ابرو برداشته، کمتر از آنها می بینیم. شخصیت مردانه انوش بدجوری مرجان را می گیرد و انوش به الگوی مردانگی برای مرجان تبدیل می شود، اما افسوس که مسیر زندگی مرجان در جهتی نیست که بار دیگر با چنین مردانی روبرو شود.

در حوادث سال های اولیه انقلاب پدر مرجان در یک اقدام قابل تقدیر کشورش را ترک نمی کند، اما مادر مرجان در یک اشتباه فاحش، دخترش را به تنهایی به بلژیک می فرستد. او با این کار نشان می دهد که چندان اهل اندیشیدن نیست و این را می توان از عدم شناخت او از دوستی که مرجان را بدو سپرده هم دید. دوست او در همان روزهای اول به بهانه کوچک بودن آپارتمانش مرجان را به یک مرکز عمومی می فرستد. سیر حوادث مرجان را به فضای خاصی می راند. این بخش از زندگی مرجان برای من خیلی جالب بود و همین بخش هم مرا وادار به نوشتن این نقد کرده است. رویدادهای پیش بینی نشده ممکن است که خیلی ها را بیچاره کند اما در مورد مرجان اتفاق ها باعث این سرنوشت نشدند بلکه این وضعیت از همان ابتدا قابل پیش بینی بود. همانطور که گفتم مرجان یک نارسیسیست است و محرک او برای ساختن این فیلم هم همان دوره است. اسطوره های او هم همگی در دوره بچگی او شکل گرفته اند: مارکس، ایران، خدا، فرقه دموکرات آذربایجان، رضا شاه، قاجار، شورش و . . . هیچ جفتی از این اسطوره ها را نمی توان زیر یک لحاف خواباند.

اجازه دهید لحظاتی از حال و هوای فیلم فاصله بگیریم و در یک پرانتز، با مرجان ساتراپی نوعی بیشتر آشنا شویم. با این افراد به طور کامل آشنا هستم. انگار مرجان ساتراپی همین الان روبروی من نشسته. همه چیز را برای خودشان می خواهند و جالب اینکه، این کار را هم اخلاقی می دانند، و جالب تر اینکه، از نظر من چندان هم مقصر نیستند، چرا که به آنها اینطور القا شده است که همه باید در خدمت آنها باشند. اگر از اینکه گفتم امثال مرجان ساتراپی را خیلی خوب می شناسم خنده تان گرفت، پس این را هم داشته باشید که مرجان ساتراپی هم امثال مرا خیلی خوب می شناسد.

این افراد همیشه در خانواده مورد توجه هستند و به همین دلیل دانشی که در آنها شکل می گیرد، این امر را تبدیل به یک حقیقت می کند. به همین دلیل هم هست که ساتراپی همه سختی ها را به گردن دیگران می اندازد و خود را مبرا می کند. چنین افرادی انتظار دارند هر چه را که می خواهند به دست آورند و دیگران برای آنها چیزی جز ابزار ارضاء نیستند. دخترانی که با این وضعیت تربیت می شوند بیشتر از نسخه های پسرانه آنها در خطر هستند. من مردان زیادی را دیده ام که این دختران را به راحتی به دام می اندازند. آنها می گویند  «فقط کافی است آنها را تحویل نگیری و آنها به خاطر تصاحب تو خود را به آب و آتش می زنند. همه تلاش خود را برای شکست دادن تو می کنند اما نهایتاً خود را گرفتار می یابند». به همین دلیل است که این آدم ها از عاشق شدن می ترسند و به آسانی تن به ازدواج نمی دهند چرا که نمی خواهند راه انتخاب های بیشتر را بر خود ببندند و به همین دلیل هم به درون جماعت هایی رانده می شوند که در میان آنها یک زن و یا مرد واقعی هم نمی شود پیدا کرد.

با این جماعت ها هم به خوبی آشنا هستم. در مهمانی ها سیگار می کشند و توی صورت هم فوت می کنند، از دموکراسی، ویتگنشتاین، فوکو و بارت می گویند و به قول معروف «هدایت می خوانند و کافکا بالا می آورند». در خفا هم دختر ها را تور می کنند و به دنبال زن هم هستند. ندرتاً کار می کنند و اکثراً مفت­خور هستند. به احمدی نژاد فحش می دهند و ماهواره نگاه می کنند. مادر خودشان را مسخره می کنند اما هر روز از دستپخت خوشمزه او می خورند. به آزادی زن اعتقاد دارند و به همین دلیل زنشان را با مواد مخدر آشنا می کنند. از تحمل سختی گریزانند و به نظام سرباز گیری بد و بیراه می گویند. دنبال قدرت، بهتر بودن، در مرکز بودن، نان مفت و نشئه تریاکند. نسخه زنانه آنها هم مدعی روابط آزاد جنسی و در آستانه گرفتن گرین کارت هستند. آنها سیگار می کشند و از شوهر رویایی، وفادار، جنتلمن، تحصیل کرده، ثروتمند و اصیل خود می گویند که البته رویاهای نیمه شب آنهاست و از سرنوشت مصیبت بار این دختران اگر شب و روز گریه کنم باز هم کم است. این افراد در سراسر دنیا تقریباً یکجورند و تفاوت کمی با هم دارند. مرجان نوجوان بد جوری در این وسط گیر می افتد اما خواب جوانی چشمان او را می بندد و راه نجات را بر او سد می کند. او همینطور راه انحطاط را می پیماید و تا آخر خط می رود. در نهایت افسرده و درمانده به سرزمینی باز می گردد که چیزی را در آن گم کرده است، هر چند بعداً به غلط بودن تحلیل خود پی می برد و برای همیشه از ایران می رود.

بگذریم از حوادثی که برای او در ایران پیش می آید، مرجان تصمیم درست و حسابی می گیرد و در یک سکانس افتخار آمیز و همراه با موسیقی اکشن و جلوه های ویژه سر در دانشگاه را در هم می شکند. این یکی دیگر واقعاً دن کیشوتی است: اول، قبول شدن در دانشگاه کاری آسان است و ساز و کرنا برای این کار نادرست است. دوماً، در آن زمان کسی زیاد به فکر رشته هایی مثل هنر نبود و قبول شدن در این رشته ها آسان بود. سوم، در آن زمان، دانش آموزان ایرانی در زبان های خارجی ضعیف بودند و کسی مثل مرجان ساتراپی راحت می توانست از این حربه استفاده کند. چهارم، در آن زمان که جامعه ایرانی در هم شکسته، ضعیف و فقیر بود، افرادی مثل مرجان ساتراپی با امکان داشتن اتاق خصوصی، غذای خوب و پس زمینه فرهنگی خانوادگی، راحت می توانستند در دانشگاه قبول شوند. پنجم، در آن زمان تعداد رشته هایی که می شد انتخاب کرد بسیار کم بودند و به همین دلیل انتخاب رشته و استفاده از افراد خبره ای که احتمالا در اطراف مرجان عده زیادی از این قبیل افراد را می شد پیدا کرد، اهمیت زیادی در قبولی کنکور داشت. البته مرجان در دانشگاه قبول شد و از حق نگذریم، این آسان هم کار کمی نیست.

اما مرجان از دست مرجان راحت نمی شود. این بار او عاشق یکی از همکلاسی هایش می شود و با او ازدواج می کند، اما باز هم به دوران کودکی باز نمی گردد. به یکی از همان پارتی های مسخره می رود و به بهانه اینکه ماموران به دنبال یکی از بچه ها افتادند و او از پشت بام افتاد و مرد، شوهرش را ترک می کند (گنه کرد در بلخ آهنگری. . .). اینبار هم مادر او از راه می رسد و او را برای همیشه به اروپا می فرستد تا یک زن آزاد باشد اما غافل از اینکه او هرگز از دست مرجان آزاد نخواهد شد.

مرجان ساتراپی هرچند با ساختن فیلم پرسپولیس خواسته نگاه ملی گرایانه خود را به رخ بکشد اما میراث کسانی مثل سیامک، نیلوفر و مخصوصاً انوش را با خوابیدن با مردهای متعدد، مصرف مواد مخدر و استفاده از منابع مادی و معنوی دیگران پاسخ داده است. جای تاسف است در حالیکه بسیاری از مردم ایران در فقر زندگی می کنند، دغدغه مرجان ساتراپی و خیلی دیگر از روشنفکر نماهایی مثل او، آزادی خوابیدن با مردها و شرکت در پارتی هاست. نباید بگذاریم این مساله چنانکه فوکو می گوید به یک دانش تبدیل شود و گرنه عواقب جبران ناپذیری به جای خواهد گذاشت. برای کسانی که در این دانش فکر می کنند، خاتمی و احمدی نژاد هیچ فرقی نمی کنند، مهم این است که دست آنها برای بی اخلاقی باز باشد.

این فیلم بسیار خوش ساخت و فنی ساخته شده است. تیتراژ آن بسیار زیباست. سکانس گذشتن انوش از ارس و دیدار مرجان و انوش در زندان دیوانه کننده اند. ساتراپی همه آنچه در نظر داشته را به متن کشانده و این عجیب و در خور تقدیر است. همین که ساتراپی به کشورش افتخار می کند، باز هم مایه امیدواری، و الگویی برای دیگر کسانی است که در داخل ایران راه انحطاط می پیمایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:21  توسط احسان شاقاسمي  | 

اندركنش [1]

واژه اندرکنش برای توصیف محصولات مختلفی، از عروسکهای صدادار و خبرنامه‌های اینترنتی گرفته تا بازی‌های ویدئویی و دادوستد‌های آنلاین، مورد استفاده قرار گرفته است (داونس و مک میلان، 2000).  همانطور که رافايلي[2] (1988) مي‌گويد، اندركنش يک ساخت چند بعدي است و تعاريف گسترده اي که درباره آن ارائه شده،  هر يک بخشي از اين مفهوم چند بخشي و پيچيده را در برگرفته‌اند؛ در برخي از اين تعاريف پس فرست به عنوان نشانه کليدي اندركنش در نظر گرفته شده است. در برخي ديگر بر ميزان کنترلي که کاربر مي تواند بر جريان اطلاعات داشته باشد و درگيري اش در تبادل پيام تاکيد شده است و ويليامز آن را درجه اي تعريف مي کند که در آن شريک فرآيند ارتباطي در گفتگوي دو جانبه کنترل داشته و ايفاي نقش مي کند(کيوسيس 2002). استيور معتقد است اندركنش گستره اي است که در آن کاربر مي‌تواند در تغيير شکل و محتواي محيط واسطه‌اي[3] در زمان واقعي[4] مشارکت کند(کيوسيس 2002).‌ ها و جيمز آن را گستره اي مي دانند که در آن ارتباط‌‌گر  و مخاطب به نيازهاي ارتباطي هم واکنش نشان مي دهند يا قصد دارند آن را تسهيل کنند(کيوسيس 2000). گرایمز[5] (2006) هم اندرکنش را میان کاربران و تولید کنندگان بازی‌های رایانه‌ای مورد توجه قرار می‌دهد.

جنسن[6] (2002) معتقد است اندرکنش یک واژه چند بعدی است و بهتر است نگاه ما به‌این [7]واژه یک نگاه متکثر باشد (به نقل از اوبلاک ،2005).  جنسن معتقد است اندرکنش خود را در سه سطح منعکس می‌کند : 1- در روابط کاربر و رسانه ،2- در رابطه گسترده تر میان رسانه و بقیه ساختارهای اجتماعی و 3- در توالی میان فرد و جامعه.

بعضی متخصصان مثل جوینر[8] (1998) اندرکنشی بودن بازی‌های رایانه‌ای و ویدیویی را در مقابل داستانگوئی قرار داده و معتقدند هرچه یک بازی از داستان‌گوئی و عبور از مراحل از پیش تعیین شده دور شود و بیشتر جنبه کاربر محوری داشته باشد، اندرکنشی‌تر است. از نگاه او داستان‌گوئی به سازنده، و اندرکنشی بودن به بازیگر مسوولیت می‌دهند. بسیاری از مولفین بازیهای رایانه‌ای از آزاد گذاشتن بازیگر برای تعیین سرنوشت شخصیت بازی اجتناب می‌کنند (جوینر، 1998 به نقل از مانینن ،2004). همانطور که در مدل جوینر مشاهده می‌کنید ، وی برخی بازی‌های رایانه‌ای و ویدیویی را روی یک طیف پیوسته، از داستان‌گوئی تا اندرکنشی بودن قرار داده است. بیتز (2001) معتقد است برای آزادی نسبی از جریان روایت می‌توان بخش‌های مختلف داستان را از هم جدا کرد و برای کاربر امکان اتمام بازی در هربخش به صورت آزاد را فراهم آورد (به نقل از مانینن ،2004) ، به‌این ترتیب هم کاربر در هر بخش امکان انتخابات گزینه‌های متعددی را خواهد داشت و هم روند کلی داستان مخدوش نخواهد شد.

این مدل هرچند یک مدل ساده و گویاست اما نتایجی که برای آن بدست می‌آید بیشتر مبتنی بر قضاوت‌های پژوهشگر بوده وبنابراین اعتبار بالایی ندارد. عملیاتی کردن و شاخص سازی برای این مدل هم کار چندان آسانی نیست ، چرا که به احتمال زیاد شاخص سازی‌های انجام شده توسط پژوهشگران، به دلیل عدم شفاف سازی مفهوم داستان و اندرکنش و وجهه انتزاعی آنها دراین مدل، تفاوت زیادی خواهد داشت. به علاوه در این مدل به ادراک کاربر توجهی نشده و ارزیابی پژوهشگر معیار سنجش قرار گرفته است.

فانگ (1999) مدل سلسله مراتبی را برای تحلیل اندر کنش در بازی‌های رایانه‌ای معرفی کرده است (به نقل از مانینن[9] ، 2004). وی در این مدل، اندرکنش در بازی‌های رایانه‌ای را به پنج مرحله تقسیم کرده است. این مراحل به ترتیب عبارتند از هندسی، جنبش شناختی، فیزیکی، رفتاری و شناختی که مرحله اندرکنش شناختی بالاترین حد اندرکنش در بازی‌های رایانه‌ای محسوب می‌شود که در آن شخصیت بازی به طور کامل چهار ویژگی مراحل قبل را داراست و علاوه بر آنها می‌تواند به خوبی فکر کند و تصمیم بگیرد (فانگ ، 2004). فانگ به‌این پنج مرحله قناعت نمی کند و در درون هرکدام از مراحل هم ویژگی‌هایی را تعریف می‌کند. به عنوان مثال او مرحله اندرکنش رفتاری را به رفتارهای معطوف به هدف، رفتار از پیش تعریف شده و . . . ، تقسیم می‌کند. با نگاهی دوباره به رویکرد شناختی فانگ متوجه می‌شویم هرچند این رویکرد به ما امکان عملیاتی سازی دقیق را می‌دهد اما نمی تواند اطلاعات دقیقی از آنچه مخاطب از بازی درک می‌کند را در اختیار ما قرار دهد. با این وجود می‌توان هر بازی را با این مدل تحلیل کرد و آن را در یکی از این پنج مرحله قرار داد.

کيوسيس (2002) ، يک دسته بندي از تعاريف مختلف اندركنش ارايه مي‌کند و  مي نويسد که اين تعاريف بسته به نقطه نظرشان، اندركنش را محصول يکي از سه دسته عوامل زير را مي دانند:

1- ساختار رسانه[10]، اندركنش به تکنولوژي‌اي بستگي دارد که در اندركنشهاي ارتباطي به کارمي رود، اغلب اين گونه تعاريف از ادبيات علوم کامپيوتر مشتق مي شود و هدف و موضوع مورد علاقه آنها تکنولوژي ارتباطي است.

در واقع از اين منظر ظرفيت سيستم رسانه‌اي براي انتقال و دريافت اطلاعات در اشکال چند گانه به عنوان مشخصه اصلي مفهوم اندركنش در نظر گرفته مي شود.

2- مجموعه ارتباطي[11] : اندركنش ويژگي بافتي است که در آن پيام مبادله مي شود؛ نمونه اين دسته از تعاريف را در تعريف موراي[12] مي بينيم كه به بافت ارتباطي و کاربر به عنوان فاکتورهاي اندركنشي بودن رسانه‌ها اشاره مي کند، زماني که مي‌گويد: رويه اي بودن[13] و مشارکتي بودن[14] رسانه‌هاي جديد است که آنها را اندركنشي مي کند.

3- درک کاربران[15]: اندركنش مفهومي در ذهن کاربران و شرکاي ارتباطي است.

بر اساس اين دسته از تعاريف، ارزيابي درباره اندركنش صرفا به تکنولوژي محدود نمي شود بلکه به درک کاربران هم مربوط می‌شود، يعني نبايد تنها معيار تکنولوژيک را به عنوان پايه منفرد اندركنشي بودن يک رسانه در نظر بگيريم.

ترکل[16] (1984) با اين رويكرد مي نويسد كه اندركنش تاحدي به توانايي افراد براي آزمون يا مصرف رسانه‌هاي مختلف همانگونه که درگير ارتباط با انسانهاي ديگر مي شوند، مربوط است (کيوسيس 2002).

به گفته كيوسيس ‏ مطالعه نيو‌هاگن[17] (1995) يکي از اولين مطالعاتي بود که اندركنش را به عنوان درک افراد عملياتي کرد اما در مطالعات كنوني، تعاريف اندركنشي بودن بيشتر مبتني بر کاربر[18]  شده اند(کيوسيس 2002). اين نكته نشان مي دهد كه بازي‌هاي رایانه‌ای و ويديويي مطابق نظر كيوسيس يكي از اندركنشي ترين رسانه‌ها هستند.

کيوسيس با توجه به اين سه دسته از تعاريف نتيجه گيري مي كند كه تعريفي كه اندركنش ارايه مي شود ‏ بايد هر سه جزء اين ساخت چند بعدي يعني ساختار تکنولوژيک و بافت (مجموعه) ارتباطي و همچنين ذهنيت کاربران را پوشش دهد ‏.

كيوسيس سپس تعريف عملياتي خود از اندر كنش را ارائه ميدهد براساس اين تعريف ساختار فني رسانه با ويژگي‌هاي سرعت، گستره، انعطاف زماني و پيچيدگي‌هاي حسي مشخص مي شود. زمينه ارتباطي هم با حضور اجتماعي و وابستگي درجه سوم شناخته مي شود و ادراك كاربر هم بوسيله نزديكي، انگيزش حسي و سرعت ادراكي تعريف مي شود. در اين تعريف به خوبي مي بينيم كه كيوسيس از يك نوع مك لوهان گرايي طرفداري كرده است. در واقع او براي اندركنش يك جنبه تكنولوژيك و براي اين جنبه تكنولوژيك يك امتداد انساني تعريف كرده است.


[1] Interactivity

[2] Rafaeli

[3] Mediated Environment

[4] Real Time

[5] Grimes

[6] Jensen

[7] Oblak

[8] Joiner

[9] Manninen

[10] The Structure Of A Medium

[11] The Context Of Communication Setting

[12] Murray

[13] procedural

[14] participatory

[15] The Perception Of User

[16] Turkel

[17] Newhagen

[18] Use-Based

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:49  توسط احسان شاقاسمي  | 

این شعر زیبا رو نمی دونم از کیه. احتمال داره از ملک الشعرای بهار باشه

برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه
از شاخه شکر برخواست آوای چکاوه
مسطور سفر٬ حسرت من گشت حلاوه
بگذر بشتابندند از رود سماوه
در ديدهء من بنگر درياچه ساوه

ماييم که از خاک بر افلاک رسانديم
خاک عرب از شرق به اقصی گذرانديم
دريای شمالی را بر شرق نشانديم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشانديم
در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عيان قدرت ما بود
غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود

برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه

امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم
در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم
چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجيم
ماييم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر گونه مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تيره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمين را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گياه را
ای واسطهء رحمت٬ حق بهر خدا را
زين خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافته ام سينهء اين ابر شرر بار

برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:16  توسط احسان شاقاسمي  | 

نمی دونم این شعر از کیه ولی خیلی قشنگه. البته یه دستی هم توش بردم!

 

از خواب سی ساله خود پا شده ام

گم بوده ام و دوباره پیدا شده ام

ای حس شکوهمند غمگین و شگفت

امروز با تو چقدر زیبا شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:50  توسط احسان شاقاسمي  | 

 

اینهم یک شعر بسیار زیبا از سعدی شیرازی

 

چونست حال بستان ای باد نوبهاری

 

 

 

 

کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عودست زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری
ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری
هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط احسان شاقاسمي  | 

این مردم صبحانه نان با سکس می خورند!

 

چند روز پیش با چند نفر از دوستان مشغول تماشای فیلمی بودیم. فیلم آنچنان مملو از صحنه های کش و قوس دار سکسی بود که خیلی راحت می توانستید آن را جزو ژانر پورنو دسته بندی کنید. به دوستان اعتراض کردم و گفتم  این نه یک فیلم معناشناختی عمیق که یک فیلم پورنوی تمام عیار است و تازه کارگردان یک فیلم پورنو به شعور ما توهین نمی کند اما ما با استقبال از این فیلم بی معنی که هشتاد در صد داستان آن بارها و بارها در سینمای هالیوودی تکرار شده، در واقع تمسخر کارگردان فیلم را بارها و بارها بازتولید می کنیم. بلافاصله پس از این اظهار نظر به بی کلاسی، بی فکری، ساده اندیشی، سنتی بودن و مهمتر از همه آشغال بودن متهم و محکوم به رفتن به اتاق مجاور و آزادی اجباری از آن فضای هنری شدم.

کارشناسان حوزه فرهنگ می دانند که بسیاری از مسائل در فرهنگ مبتنی بر واقعیت نیست. در واقع اقبال عمومی از یک پدیده فرهنگی در جامعه امری برساختی است. بنابراین امروزه می بینیم که صنعت سینما با استفاده از این برساخت گرایی توانسته به راه خوبی برای پولدار کردن برخی تبدیل شود. سینما دارای مخاطب عام و میلیونی است و به همین دلیل نمی تواند اشاعه دهنده فرهنگ برتر باشد. این مساله خاص سینما نیست. کتابهای پائولو کوئیلو با اینکه در میان عامه خیلی پرطرفدارند اما در میان متخصصان بسیار ضعیف و سطحی محسوب می شوند. کلاً متخصصان از اینکه در کنار مردم عادی از هنر لذت ببرند بیزارند.

یکی از دلایل اقبال از سینما رشد فردگرایی است. در کشور ما در مناطق شهری تر که در آن فردگرایی رشد بیشتری داشته ، تعداد عشاق سینه چاک سینما و کسانی که عمر خود را در حسرت بازی کردن در چند صحنه کوتاه باخته اند به طرز معنی داری از مناطق عقب مانده تر با فرهنگ های دسته جمعی گرا بیشتراست. دلیل این مساله رشد فردیت و محوریت فرد به جای جمع در مناطق پیشرفته تر است. این من محوری را در سینمای امروز جهان به راحتی می توان دید. دیگر قهرمانهای فیلم ها کشته نمی شوند. سیاهپوست ها، آسیای ها، پیرها و افراد پیرامون کشته می شوند و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می دهند تا آن بازیگر مرد سفید پوست جوان تحصیل کرده ثروتمند زیبای خوش اندام آن بازیگر زن سفید پوست و زیبا را ضربه فنی کند و مخاطبان هنر مند و با ادراک بالا برای این عمل فوق العاده هورا بکشند.

روایت در فیلم های تجاری هم به طرز معناداری مساله دار است. تحقیر نسبت به گروههای اقلیت بسیار بالاست. در یکی از فیلم های امریکن پای، به گروههای معلول جسمی و حرکت به شدت حمله شده و کلیشه سازی بی رحمانه ای از آنها انجام شده است. در بسیاری از این فیلم ها خیانت به همسر امری الزامی و غیر قابل اجتناب نشان داده شده است. نمی دانم زنانی که داعیه دار اعاده حقوق تاریخی زنها هستند و قصد دارند انتقام تاریخی را از مردان امروز بگیرند چرا علیه این فیلم ها به پا نمی خیزند. این فیلم ها اسطوره ای از زن می سازند که با نوع واقعی آن خیلی تفاوت دارد. در این فیلم ها عاشق شدن زن پنجاه ساله ممنوع است و به نظر می رسد در رویکرد این فیلم ها جای زن چهل ساله فقط در سطل آشغال باشد. زن در این فیلم ها فقط یک ابژه جنسی  و در اغلب موارد غریزه راهبر و فاقد خرد است. مساله دیگر سکس درمانی است. این فیلم ها نشان می دهند که دوای هر دردی سکس است. در حالیکه می دانیم انسان با مسائل بسیار مهمتری درگیر است و در جوامع پر بحرانی مثل جامعه ما برخلاف آنچه گفته می شود سکس در درجه چندم اهمیت قرار دارد.

اکثر بازیگران هالیوود دارای مسائل روانی هستند. هر از گاهی اخباری از ضرب و شتم و مسائل اخلاقی از این افراد در رسانه های آمریکا منتشر می شود. اکثر بازیگران زن هالیوودی در بهترین حالت روسپی های محترمی هستند. مردان هالیوودی هم تا به اینجا برسند دهها زن را زیر پا له کرده اند. چنین مردانی به راحتی نقش افراد بزرگ تاریخ را بازی می کنند و کسی به ظرافت تناقض در تداعی معانی ایجاد شده توجه نمی کند.

جای بسی تاسف است که دانشجویان ایرانی بجای توجه به مسائل بسیار مهم انسانی در جامعه به بازتولید تفکری می پردازند که در جامعه غربی جایگاهی ندارد. مردم غرب مردمی خانواده دوست، کاری و با عواطف انسانی بالا هستند و البته همه اینها را مدیون آزادی جامعه خود هستند. آزادی جامعه به آسانی و با شعار دادن به دست نمی آید. آزادی نیاز به کار دارد، چیزی که جوانان جامعه ما از آن بیزارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:11  توسط احسان شاقاسمي  | 

 

معرفی کتاب فرهنگ جامعه شناسی انتقادی

به تازگي از سوي انتشارات فرهنگ معاصر «فرهنگ جامعه شناسي انتقادي» با برگردان فارسي دكتر نيك گهر به بازار كتاب عرضه شده است.عبدالحسين نيك گهرمترجمي است كه ريمون بودون فرانسوي را به خوانندگان فارسي زبان معرفي كرد، و پس از آن باقر پرهام يكي از مهم‌ترين كتاب‌هاي او، «مطالعاتي در آثار جامعه شناسان كلاسيك » را كه دوجلد بود به زبان فارسي ترجمه كرد

بدين ترتيب مي‌توان گفت كه اين جامعه‌شناس در ايران چندان هم بيگانه نيست. اما درباره اين كتاب او بايد گفت كه تفاهم بر سر تلقي واحد از مفاهيم در علوم اجتماعي يكي از دغدغه‌هاي اصلي كساني است كه دست به نگارش فرهنگ مي‌زنند. حال نتيجه كار چه رسيدن به وحدت نظر باشد و چه نباشد، محصول، اثري قابل استفاده در مطالعات هر دانشجو يا علاقه‌مند به بحث است. فرهنگ جامعه‌شناسي انتقادي هم در زمره آثاري است كه ريمون بودون در پي رساندن مخاطب به تلقي واحد از مفاهيم در علوم اجتماعي، در نگره تحليلي و چهار چوب معرفت‌شناسانه خاص خود است. او چنان كه در اين اثر هم نشان داده، همواره بر بازخواني انديشه‌ها و مفاهيم كلاسيك تاكيد دارد. آنچه مي‌خوانيد، صرفاً مروري بر مطالب اين فرهنگ است. کتاب فرهنگ جامعه شناسي انتقادي يکي از تلاش‌هايي است که در جهت طبقه بندي و توضيح مفاهيم در علوم اجتماعي انجام شده است. نسخه اصلي کتاب در سال 1982، به زبان فرانسه و با نام Dictionnaire critique de la sociologie منتشر شد و تا کنون سه بار تجديد چاپ شده است. چاپ انگليسي اين کتاب در سال 1989 به بازار آمده و نکته جالب اين است که چاپ انگليسي کتاب از چاپ فرانسه آن شهرت بيشتري کسب کرد. کتاب مجموعه مقالاتي است که در آن نويسندگان تلاش کرده‌اند براي ارائه مفاهيم به خوانندگان خود از بت‌سازي مفاهيم و آراي جامعه شناسان جلوگيري مي‌کنند. واضح است ادامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:5  توسط احسان شاقاسمي  |