تبليغاتX
> Persian Communications
University of Tehran

In Grundisse, Karl Marx depicts how Capitalism commodifies everything and "not even the bones of saints can resist this alchemy." Recently, when I was to London and wanted to visit Marx's tomb, the Highgate Cemetery charged me 3 Pounds! It was surprising that you should pay to visit Marx's tomb.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:31  توسط احسان شاقاسمي  | 

برای خواندن اصل این مطلب در مجله فراسو به این آدرس بروید:

http://farasoomag.blogfa.com/page/f12.aspx

اگر کسی در پنج یا شش سال گذشته با اتوبوس مسافرت نکرده باشد و الان قصد مسافرت با اتوبوس کند، به احتمال زیاد از تغییر رفتار سایر مسافران آن هم ظرف فقط چند سال، شوکه می شود. در انتهای اتوبوس داریوش دارد از غم مردم می خواند در حالیکه معین در کنار آقای راننده یاد اصفهان می کند. بلَک فیلد از آن طرف می خواند: I wanna die in this moment و سی داوود یک ردیف این طرف تر جواب می دهد: دای تلیفون زنگ ایزنه و کار و تو داره. در صندلی جلویی پسر جوانی با موبایلش کلیپی به بغل دستی نشان می دهد که در آن چند جوان مودب با پرداختن هزار تومان پیرمرد رفتگر را به رقاصی وسط خیابان واداشته اند و در ردیف بغل جوان دیگری با دقت به صحنه تصادف یک دختربچه با یک ماشین نگاه می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:42  توسط احسان شاقاسمي  | 

این مطلب رو از یک وبلاگ عتیقه گرفتم و قضاوت رو به خودتون واگذار می کنم. قبل از هر چیزی کمی در مورد منطقه ای که من در آن زندگی می کنم توضیح بدهم. من در نورآباد ممسنی در شمال فارس زندگی می کنم. منطقه ما با استان کهگیلویه و بویراحمد فاصله کمی دارد و با آنها زبان و فرهنگ مشترکی داریم. در منطقه من به دلیل خشونتی که طبیعت دارد، انسان ها واجد یک سری کیفیت ها هستند. یکی از این کیفیت ها هوش و کیفیت دیگر فرصت طلبی است. برای زنده ماندن باید فکر کرد و منابع جدید جست. یکی از منابع غذا همیشه قدرت سیاسی بوده است و به همین دلیل هم مردم در منطقه من همیشه در خدمت قدرت بوده اند. در زمان خان ها با خان ها بودند. وقتی شاه خان ها را در سال ۴۲ شکست داد، همه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:22  توسط احسان شاقاسمي  | 

من این نوشته را در مورد خسرو معتضد می نویسم چرا که به خسرو معتضد به سه دلیل علاقه دارم. دلیل اول این است که خسرو معتضد یک مورخ برجسته است. اگر بپذیریم گذشته چراغ راه آینده است، به مورخان و آنچه انجام می دهند علاقه مند خواهیم شد و برای آنان ارزش قائل خواهیم بود. دلیل دوم این است که خسرو معتضد انسان زحمت کشی است. در جامعه ایرانی که هرکس به قول رضا قلی والا دنبال «گاوی برای دوشیدن می گردد»، زحمت کش بودن صفت نیکویی است. دلیل سوم میهن پرست بودن خسرو معتضد است. روند بسیار احمقانه ای در کشور ما و در جهان شکل گرفته که دارایی های فرهنگی یک کشور همه به سخره گرفته شده و بی ارزش خوانده می شود. داشتن ریشه نه تنها در ایران بلکه در همه جای جهان هنوز هم امری ارزشمند است و تنها بی ریشه ها در ارزش ریشه تشکیک ایجاد می کنند. خسرو معتضد از نسلی است که به هویت پیشین خود اهمیت می دهد و حاضر نیست به آسانی وطن بفروشد. گذشته از اینها می دانم که حداقل یکی از فرزندان او (میترا معتضد) نویسنده است و تربیت فرزندان شایسته هم می تواند یکی از ویژگی های نیکوی خسرو معتضد به شمار آید.

اما، آنچه برای من شگفت انگیز است، چرخش ناگهانی خسرو معتضد به سمت بدترین جریان سیاسی در ایران معاصر است. به راستی، آیا این جایگاه خسرو معتضد است؟ ممکن است گفته شود اگر خسرو معتضد تاریخ دان قابل و متعهدی است، می داند که چه می کند. استدلال درستی نیست. مطابق کارهایی که خود معتضد انجام داده این استدلال ناصوابی است. گروهی می گویند معتضد برای پول این کار را انجام می دهد. این هم استدلال نادرستی است. معتضد که در ایام جوانی و میانسالی خود را نفروخت، احتمالا اکنون که ایام پیری را سپری می کند، دست به چنین کار ناشایستی نخواهد زد. ممکن است گفته شود معتضد برای گرفتن مجوز انتشار کتابهایش از سر یاری با صاحبان قدرت درآمده. این هم استدلال نادرستی است که نقض غرض می نماید. معتضد کی برای انتشار کتاب هایش از کسی خواهش کرده که این بار دومش باشد؟

نکته در اینجاست که معتضد تنهاست. همه او را تنها گذاشته اند. او را به خاطر موضع گیری نادرستش تنها گذاشته اند. گروهی از وبلاگ ها او را نقد کرده اند. در فضای وبلاگی ایران این گونه نقد ها کم نیستند اما پاسخ تکان دهنده معتضد به این وبلاگ ها عجیب است. برخی از نقدها واقعا ساده و منصفانه اند که البته این به معنی درست و غلط بودن آنها نیست. اما پاسخ معتضد پاسخی است که تنها از سوی یک فرد تنها داده می شود. پاسخی همراه با توهین و تحقیر به جوانان نسل جدیدی که از اینکه دانش بیکران معتضد در خدمت تلویزیون دولتی ایران درآمده به خشم آمده اند. این روزها این همه چهره ناشناس به عنوان کارشناس تاریخ در تلویزیون صحبت می کنند، اما نقدها تنها به سوی معتضد سرازیر می شوند. به نظر من هم این جوان ها درست می گویند. مورخ جایش در اینسوست.

نوشتن تاریخ خود بخشی از تاریخ است. معتضد به بزنگاه های تاریخی خیلی علاقه دارد و آنها را با آب و تاب می نویسد. چه خوب که معتضد روند خود را اصلاح کند و بازهم به تاریخ نگاری مستقل بدل شود. تاریخ نگار حکومتی، تاریخ نگار زمان دار است، چیزی که مورخ بزرگی مثل معتضد باید آن را بهتر از همه ما بداند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:14  توسط احسان شاقاسمي  | 

اصل این مقاله که به همراه چند نفر از همکلاسان سابق نوشته ام را در مجله فراسو بخوانید.

در سال هاي گذشته هميشه با خود فكر مي كردم چرا فارغ التحصيلان دبيرستان عشايري اينچنين تاثیر گذار شدند و فارغ التحصيلان دبيرستان توحيد آنچنان در تار و پود زندگی روزمره به تباهی رفتند. هرچند هر پديده اي دلايل زيادي دارد، اما دليل اصلي خود را در فيلم مستند نادعلي شجاعي با نام ‹‹اگر بهمن بيگي نبود›› يافتم. در آن فيلم بهمن بيگي از سازوكارهاي حفظ غرور و شخصيت دانش آموزان صحبت مي كند و در همينجاست كه تفاوت در برونداد دو مدرسه آغاز مي شود.

من در مهرماه سال 1372 در دبيرستان توحيد پذيرفته شدم و در اسفند همان سال به خانه برگشتم. در همان روز اول از مزاياي اينكه به ما غذا و جاي خواب مي دهند صحبت كردند. معافيان، مدير دبيرستان، از ما خواست كه قدر امكانات موجود را بدانيم. او نامه اي را به ما نشان داد كه ظاهرا به وسيله يك دانش آموز سال دوم دبيرستان اهل آباده كه سال گذشته از دبيرستان توحيد رفته بود، نوشته شده بود و آن دانش آموز در نامه خودش با التماس خواسته بود كه اجازه بدهند به دبيرستان برگردد. معافیان و همینطور نعمت اللهی به ما گوشزد می کردند که سرنوشت کسانی که دبیرستان توحید را رها  می کنند، چه سرنوشت رقت باری خواهد بود. عملیات روانی از همان لحظه اول آغاز می شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:52  توسط احسان شاقاسمي  | 

Last year I wrote an article and said that Iranian TV has particular orientations. In that article, taking the notion of “Public Sphere” of Jürgen Habermas, I explored public sphere, its deficiencies and advancements in one of the most popular talk shows of the Iranian TV. The method of that investigation was composed of a quantitative analysis of the programs and qualitative interviews with producers of the program. The results however showed that this program and Iranian TV in general, reflect different attitudes towards issues but when the Iranian TV encounters a redline, only represent particular opinions. I think these days the Iranian TV is trying to support this proposition! I saw shopkeepers complaining for inconveniences to work. They ask the government to suppress the riots and help them sell their goods! That's the way Iranian TV represent the challenge our today's society.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:59  توسط احسان شاقاسمي  | 

About 18 months ago, I along with my colleague professor D. Ray Heisey from Kent State University prepared a paper on the schemata of Iranians and Americans have for each other. I planned to present it in the I International Conference on Intercultural Studies which was going to be held in Portugal by December 2008. The story of this conference was so strange which I decided to share it to others. All things seemed to be natural until I asked conference managers to send me a formal invitation. I don’t know what happened but they suddenly turned to an extraordinarily hostile stance towards me. They removed my name from the list of participants after they accepted our paper. Later on they tried to force me to tell lie!

Iranians always are surprised when they know that the people of the world perceive them as ignorant, violent, aggressive and dangerous. In fact, when media symbolize Iranians with violence and nuclear bomb, there is no surprise that lay people generalize these images to the Iranians. The surprising part of this story is that those who easily had so insulting behavior with were Intercultural Communication scholars. Iranians have so many problems. They are kind people do not want hurt anybody. This could be understood only if foreigners can travel to Iran and meet Iranians in person. Read more . . . 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط احسان شاقاسمي  | 

در این شماره می خوانید:

سرمقاله:

  • فراسو، انتخابات و آینده پیش رو/یادداشت مدیرمسئول

پرونده ویژه: طایفه سالاری در ممسنی

  • آنگونه برخورد کنیم که دوست داریم با ما برخورد شود/گفتگو با پروفسور ری هایسی
  • مشکلات ناشی از تعارضات قومی در ممسنی/سهراب لشکری
  • طایفه سالاری و انتخابات/محمدکرم رزمجویی
  • طایفه گرایان/خسرو کیانی
  • از آن جهان تا این جهان/احمد محمدی
  • یادواره نمایندگان ادوار ممسنی/محمد کریم چوبینه
  • طایفه سالاری یا شایسته سالاری/زواره رحمانی
  • قومیت و توسعه/احمد مرادی
  • نفرین بر تفرقه/نعمت الله شهامت
  • قوم گرایی و تاثیر آن بر زندگی حال و اینده/علی کرم کریمی

فرهنگ، جامعه و اندیشه

  • چرایی درماندگی ما/دکتر اصغر میرفردی                               
  • انسان واقعی، نه افسانه ای/عطا طاهری بویراحمدی
  • سال های طلوعی/ گفتگو با سید طاهر ارشدی
  • فارغ التحصیلان دومدرسه/احسان شاقاسمی و...
  • نسخه پیچی فرهنگی، تحریف شادی های وطنی/ صولت شجاعیان
  • شبح سوسیالیسم بر سر غول لیبرالیسم/هجیر تشکری
  • به تن مرد و به نام ماند(به بهانه درگذشت شاهرخ مسکوب)/ امراله نصراللهی

تاریخ

  • نقش امیر غياث الدين منصور شول در تاريخ ایران/ ابوذر همتی
  • چکیده تاریخ ممسنی و رستم و نقدی بر مقاله دربند پارس/علی سینا برقک

کارنامه سرهنگ عبدالحسین تژده

  • سرهنگ عبدالحسین تژده؛ معمار ممسنی نوین/فرشاد تاجبخش
  • پدرم تمام زندگی اش را برای مردم گذاشت/ گفتگو با دختر مرحوم تژده؛ فرشته تژده
  • خشت اول گر نهد معمار کج/ طهمورث قاسمی
  • سرهنگ تژده و ممسنی/باقر پیرنیا
  • هیچ کس نتوانست مثل تژده در ممسنی کار انجام دهد/گپ وگفتی با دو تن از همکاران وقت تژده
  • نشان افتخار/ محمد بهمن بیگی
  • مرد نکونام/ علی اصغر نامی
  • چگونه با سرهنگ تژده آشنا شدم/حسن حسینی موردراز
  • خدمتگذار فراموش شده/ سیدهدایت حسینی
  • نطق پیش از دستور تژده در مجلس شورای ملی

شعر و ادب با نگاهی ویژه به سروده های احمد انصاری فهلیانی

  • شاعر، راهی جز سرودن، نوشتن و اعتراض ندارد/گفتگو با احمد انصاری فهلیانی
  • شعر/احمد انصاری فهلیانی
  • عشق، هنر و نوستالژی/احسان رنجبر
  • داستان کوتاه: یادم باشه، تا یادم نرفته، اون قصه قدیمی رو.../ سید یونس آبسالان
  • داستان کوتاه: تقدیر نبود.../مجید صادقی حبیب آباد

نقد و بازتاب

  • نگاهی به مقالات تاریخی درج شده در فراسو/گودرز شفیعیان
  • مردی میان سیاست و مردم/ حمید رضایی
  • دیدار دو محمد در شیراز/علی شجاعی
  • نقد و نگاهی به پرونده ابطحی ها/هدایت حسینی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:39  توسط احسان شاقاسمي  | 

The Kent State shootings, also known as the May 4 massacre or Kent State massacre, occurred at Kent State University in the city of Kent, Ohio, and involved the shooting of students by members of the Ohio National Guard on Monday, May 4, 1970. Four students were killed and nine others were wounded, one of whom suffered permanent paralysis.

Some of the students who were shot had been protesting against the American invasion of Cambodia, which President Richard Nixon announced in a television address on April 30. However, other students who were shot had merely been walking nearby or observing the protest from a distance.

There was a significant national response to the shootings: hundreds of universities, colleges, and high schools closed throughout the United States due to a student strike of eight million students, and the event further divided the country, at this already socially contentious time, along political lines.

This is a short history of incident which you can find in many related websites. But, I can't accept it as a simple accident. Two years ago, when we were watching "Bowling for Columbine" by Michael Moore, my friend Gregory Watson from New Zealand told me that a similar incident happened in KSU in 70s. I said hey! I know someone there. During these two years, killings of KSU came sometimes to my mind but when I received a letter from Margaret Garmon and read the brochure, I was completely confused. Margaret was a BA student by that time and she was in place as incidents were unfolding. Before knowing Margaret, I thought this shooting was something that was committed by a psycho, and is like what we sometimes read in newspapers about blind shootings. I checked out internet for more information. I wanted to know if students were armed, aggressive, or was there any terrorist threat in the field. I am still obsessed with this question: So why did they kill them?

Shooting to people in riots has a well defined rule. This must be avoided as much as possible. But under special circumstances, first the commander should start to shoot in the air via his colt. Next stage soldiers are supposed to repeat this with command of their commander. Then they should soot to feet of protesters and finally and only when the protesters pose serious threat of death to other people or police, they have right to shoot the regions in which the crowd are organized. I am certain that this was not a simple incident. I served two years in the army so I know well that armed forces are taught to obey orders.  

There is an article by Lewis and Hansley which I have read. I think when guards came back to the "Blanket Hill" they were not in the "Trap" as Lewis and Hensley suppose. So there was no reason for fear. I also cannot accept the argument " . . . rumors that radical revolutionaries were in Kent to destroy the city and the university." Because America has the most effective intelligence services in the world so they certainly knew what exactly is going on at KSU. I think what students did inside the university was something internal and the university has judicial system to manage disorder and punish the guilty. They may sanction or dismiss the involved students, but of course police has no right to invade the university as it is a sacred place. Students all over the world are the only group that does not follow personal interests so their discontents must be respected and regarded as a symptom of a social illness which should be cared. The fact that "some students were going to their classes" shows that situation was not as bad as is depicted.

Another thing that surprised me, was the fact that how this incident was dumbed down by both America and it's enemies. I never heard or read or saw anything about this incident before. This is why I appreciate the first person who gave title of "Martyr" to Allison, Jeffrey, William, and Sandra. They were great people in the age of selfishness. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:53  توسط احسان شاقاسمي  | 

هنگامی که شخصیتی در کشور ما سروصدا می کند، خود به خود خیلی ها از او خوششان نمی آید. مهران مدیری از این شخصیت هاست. ایراد گرفتن کار خیلی راحتی است. همانطور که مسعود شصت چی به عنوان یک شخصیت عادی از امید روحانی می پرسد «ببخشید، شما پول می گیرید که فیلم ببینید؟» می توان این مساله را به خود مرد دوهزار چهره هم نسبت داد. از یک منتقد سینما پرسیدم نظرش در مورد مرد دوهزار چهره 2 چیست؟ پاسخ داد واقعا مزخرف است. پرسیدم چرا؟ پاسخ داد مزخرف است دیگر. ایراد گرفتن به هر اثری در حوزه علوم انسانی کاری بسیار ساده است. مسئله این است که با ایراد گرفتن می توان گفتمان یک اثر را به طور کامل به چالش کشید و نشان داد که منتقد، کم کسی نیست. من فکر می کنم اگر مرد دو هزار چهره (و حتی هزار چهره) را با یک نگاه انتقادی بنگریم، این اثر شایسته تقدیر است.

مهران مدیری در اثر جدید خود چند گروه از افراد را به چالش می کشد و در نهایت تنها مسعود شصت چی است که در دادگاه وجدان های مردم تبرئه می شود. فکر می کنم که این اثر یکی از معدود اثراتی باشد که در آن به افراد «بی صدا» اهمیت داده شود. اگر بپذیریم که معیار خوب یا بد بودن یک جامعه رفتاری است که آن جامعه با بیچارگان خود می کند، مهران مدیری واقعا توانسته بیچارگان جامعه را در شکل واقعی خود و نه آنچه رسانه های مسخره ما به صورت خیابان پر کن نشان می دهند، تصویر کند. البته هنگامی که زمان فداکاری برای حفظ نظام جامعه فرا می رسد، تنها این بیچارگانند که به درد می خورند.

مهران مدیری علیه جبر حاکم بر جامعه ما  وارد عمل می شود. او این سیستم ظالمانه را با یک طنز سیاه به تصویر می کشد. طنز پر از فلسفه است و فیلسوفان معمولا طنزپردازان بزرگی هم هستند. نگاه فلسفی مدیری به جامعه و فرهنگ امروز ایران است که مرد دو هزار چهره را به یک اثر بی بدیل تبدیل می کند.

مهران مدیری به زندگی غیر متعارف هنرمندان سینما و دست اندرکاران هنر و رسانه در این کشور حمله می کند و نشان می دهد که زندگی این افراد تا چه حد با زندگی مردم عادی ای که برایشان برنامه می سازند، متفاوتند. طبیعتاً مهران مدیری با این افراد روابط نزدیکی دارد و هیچ کس مثل او نمی تواند این گروه از افراد را بشناسد. آدم هایی پر ادعا، مفت خور، بی حوصله، خود خواه، برج عاج نشین و درگیر با خود.

پزشکان بی رحم و پرادعای جامعه ما هم از نیش های مدیری بی نصیب نمی مانند. نمی دانم این وضعیت در همه جای جهان عمومیت دارد یا نه ولی باید بگویم که بسیاری از پزشکان در جامعه ما فقط دکانداران جنتلمنی هستند. همه ما تجربیاتی از ویزیت شدن توسط پزشکانی که برای شش ماه بعد نوبت می دهند و فقط مسکن تجویز می کنند، داریم. خدا می داند سالانه چند شکم بدون دلیل و فقط برای واریز پول هایی به حساب این دزدان خوش لباس پاره می شود. کافی است از جلو بیمارستانی رد شوید تا چشمان گریان خانواده هایی که توان پرداخت پول را ندارند را ببینید و به مدیری برای حمله به پزشکان جامعه ما حق دهید.

بوروکراسی ناکارا هم مورد اعتراض مدیری قرار می گیرد، هرچند که مدیری زیاد آدم شجاعی نیست و این کار را بسیار در پرده انجام می دهد اما در بخش خلبان شدن او این مسئله بیش از آثار پیشین مدیری مورد توجه قرار گرفته است. هواپیمای ایرباس به راحتی توسط یک آدم ساده لوح ربوده شده و مسیر خود را به سمت شهری دیگر طی می کند. بعد از به زمین نشاندن هواپیما، شصت چی ساده لوح به راحتی ماموران زبده فرودگاه را قال گذاشته و در دام فوتبال دوستان می افتد.

اعتراض به فساد در فوتبال ایران از همان اول شروع می شود. این که فوتبال ما چقدر فاسد و مسخره است، می تواند پیامی باشد برای جوانانی که خور و خواب خود را صرف تشویق تیم های محبوبشان می کنند. شخصیت پرستی بازیکنان فوتبال در میان دختران جامعه ما که از نادان ترین دختران جهان به شمار می روند، با بازی زیبای یوسف صیادی مورد نقد قرار می گیرد. خودمداری و صاحب شدن فوتبال که یک ملک مشاع شناخته می شود هم از زیر نگاه مدیری در نمی رود. دیشب و بعد از نشان دادن مرد دو هزار چهره 2، شبکه سه برنامه نود را نشان داد که در بخشی از آن علی دایی به صراحت به یک روزنامه نگار می گفت این که فدراسیون چه تصمیمی می گیرد، چیزی است که ربطی به رسانه ها ندارد! این فوتبال آنچنان فاسد است که علی دایی تیم ملی را ملک طلق خودش می داند. چند ماه پیش، تیم ملی با مربیگری علی دایی با تیم سایپا با مربیگری علی دایی، در ورزشگاه علی دایی و در شهر علی دایی بازی کرد. همان لحظه با خود گفتم، چقدر علی دایی! من گزارشگر ورزشی نیستم اما فوتبال ایران فقط یک آشغالدانی است.

حماقت مردم عامل بسیاری از بدبختی های آنهاست. زمانی که شصت چی به دام شیادان فالگیر می افتد، تازه متوجه می شود که ای بابا، اینجا هم انگار خبری است! و طلب پورسانت می کند. او از همانجا به نکته دیگری نقب می زند. بحثی که امروز در جامعه ما وجود دارد اما مطرح نیست، سوء استفاده از والدین است. نسل قبلی ما از ما خیلی عاطفی تر است و این مسئله باعث می شود فرزندان پیچیده تر به وسوسه بالا کشیدن اموال آنها بیفتند. هر سال تعداد زیادی از والدین در تهران –و جاهای دیگر- توسط فرزندان خودشان کشته می شوند. به قرآن!

مهران مدیری خوب پول در می آورد. او محبوب است و شاید خوشگذرانی هم می کند. ما را به آگهی دهندگان می فروشد. به روشنفکران توهین می کند و گاهی بدش نمی آید چاپلوسی هم کند. اما، وجداناً مدیری دروغ می گوید؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:24  توسط احسان شاقاسمي  |