|
University of Tehran
|
فیلم پرسپولیس را چند روز پیش دیدم. به نظرم خیلی عجیب آمد. البته من زیاد کاری به مسائل فنی ندارم و بیشتر به روایت فیلم ها توجه می کنم، به همین دلیل هم نویسنده فیلمنامه را مهمتر از کارگردان آن می دانم. مرجان ساتراپی، نویسنده، کارگردان دوم و هژمونی حاکم بر فیلم پرسپولیس است. در ابتدا فکر می کردم عنوان فیلم پرسپولیس یک عنوان طعنه آمیز است؛ مثل همه کسانی که امروزه برای لاف روشن فکری زدن، به همه گذشته خود پشت می کنند و هزاران سال میراث کهن را به سخره می گیرند. اما از همان اوایل فیلم متوجه مضمون میهن پرستانه فیلم شدم و فیلم را با دقت بیشتری دنبال کردم. مرجان ساتراپی از یک خانواده اصیل و از اعقاب قاجار است که کودکی او در یکی از سریع ترین دوره های مدرنیزاسیون ایران شکل گرفته است. تک فرزند بودن او، خانواده اشرافی اش، دوستان خانوادگی که بیشتر آنها به دلایلی مثل داشتن مشغله

روشنفکری هنوز ازدواج نکرده اند، و خیلی عوامل دیگر باعث می شود که او همیشه در کانون توجه باشد. رویکرد نوستالژیک مرجان ساتراپی به این دوره که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد، محرک اصلی ساخت این فیلم است و مرجان ساتراپی در این فیلم- و حتی برای بقیه عمرش- به این نگرش وفادار مانده و خواهد ماند. پدر و مادر مرجان چندان اهل انقلاب و دردسر نیستند و بیشترین کاری که برای آزادی و برابری می کنند، به پارتی رفتن، مشروب درست کردن، و - در بهترین حالت- کمک به نزدیکانی است که دچار مشکل سیاسی شده اند. مرجان پس از مدتی با انوش آشنا می شود، یکی از بازماندگان فرقه دموکرات که از آنها هیچ خوشم نمی آید ولی با این حال شخصیت انوش و امثال او را ستایش می کنم و برای آنها احترام قائل هستم چرا که اینها جزو آخرین مردان واقعی هستند که امروزه با وجود جوانان نازک نارنجی و ابرو برداشته، کمتر از آنها می بینیم. شخصیت مردانه انوش بدجوری مرجان را می گیرد و انوش به الگوی مردانگی برای مرجان تبدیل می شود، اما افسوس که مسیر زندگی مرجان در جهتی نیست که بار دیگر با چنین مردانی روبرو شود.
در حوادث سال های اولیه انقلاب پدر مرجان در یک اقدام قابل تقدیر کشورش را ترک نمی کند، اما مادر مرجان در یک اشتباه فاحش، دخترش را به تنهایی به بلژیک می فرستد. او با این کار نشان می دهد که چندان اهل اندیشیدن نیست و این را می توان از عدم شناخت او از دوستی که مرجان را بدو سپرده هم دید. دوست او در همان روزهای اول به بهانه کوچک بودن آپارتمانش مرجان را به یک مرکز عمومی می فرستد. سیر حوادث مرجان را به فضای خاصی می راند. این بخش از زندگی مرجان برای من خیلی جالب بود و همین بخش هم مرا وادار به نوشتن این نقد کرده است. رویدادهای پیش بینی نشده ممکن است که خیلی ها را بیچاره کند اما در مورد مرجان اتفاق ها باعث این سرنوشت نشدند بلکه این وضعیت از همان ابتدا قابل پیش بینی بود. همانطور که گفتم مرجان یک نارسیسیست است و محرک او برای ساختن این فیلم هم همان دوره است. اسطوره های او هم همگی در دوره بچگی او شکل گرفته اند: مارکس، ایران، خدا، فرقه دموکرات آذربایجان، رضا شاه، قاجار، شورش و . . . هیچ جفتی از این اسطوره ها را نمی توان زیر یک لحاف خواباند.
اجازه دهید لحظاتی از حال و هوای فیلم فاصله بگیریم و در یک پرانتز، با مرجان ساتراپی نوعی بیشتر آشنا شویم. با این افراد به طور کامل آشنا هستم. انگار مرجان ساتراپی همین الان روبروی من نشسته. همه چیز را برای خودشان می خواهند و جالب اینکه، این کار را هم اخلاقی می دانند، و جالب تر اینکه، از نظر من چندان هم مقصر نیستند، چرا که به آنها اینطور القا شده است که همه باید در خدمت آنها باشند. اگر از اینکه گفتم امثال مرجان ساتراپی را خیلی خوب می شناسم خنده تان گرفت، پس این را هم داشته باشید که مرجان ساتراپی هم امثال مرا خیلی خوب می شناسد.
این افراد همیشه در خانواده مورد توجه هستند و به همین دلیل دانشی که در آنها شکل می گیرد، این امر را تبدیل به یک حقیقت می کند. به همین دلیل هم هست که ساتراپی همه سختی ها را به گردن دیگران می اندازد و خود را مبرا می کند. چنین افرادی انتظار دارند هر چه را که می خواهند به دست آورند و دیگران برای آنها چیزی جز ابزار ارضاء نیستند. دخترانی که با این وضعیت تربیت می شوند بیشتر از نسخه های پسرانه آنها در خطر هستند. من مردان زیادی را دیده ام که این دختران را به راحتی به دام می اندازند. آنها می گویند «فقط کافی است آنها را تحویل نگیری و آنها به خاطر تصاحب تو خود را به آب و آتش می زنند. همه تلاش خود را برای شکست دادن تو می کنند اما نهایتاً خود را گرفتار می یابند». به همین دلیل است که این آدم ها از عاشق شدن می ترسند و به آسانی تن به ازدواج نمی دهند چرا که نمی خواهند راه انتخاب های بیشتر را بر خود ببندند و به همین دلیل هم به درون جماعت هایی رانده می شوند که در میان آنها یک زن و یا مرد واقعی هم نمی شود پیدا کرد.
با این جماعت ها هم به خوبی آشنا هستم. در مهمانی ها سیگار می کشند و توی صورت هم فوت می کنند، از دموکراسی، ویتگنشتاین، فوکو و بارت می گویند و به قول معروف «هدایت می خوانند و کافکا بالا می آورند». در خفا هم دختر ها را تور می کنند و به دنبال زن هم هستند. ندرتاً کار می کنند و اکثراً مفتخور هستند. به احمدی نژاد فحش می دهند و ماهواره نگاه می کنند. مادر خودشان را مسخره می کنند اما هر روز از دستپخت خوشمزه او می خورند. به آزادی زن اعتقاد دارند و به همین دلیل زنشان را با مواد مخدر آشنا می کنند. از تحمل سختی گریزانند و به نظام سرباز گیری بد و بیراه می گویند. دنبال قدرت، بهتر بودن، در مرکز بودن، نان مفت و نشئه تریاکند. نسخه زنانه آنها هم مدعی روابط آزاد جنسی و در آستانه گرفتن گرین کارت هستند. آنها سیگار می کشند و از شوهر رویایی، وفادار، جنتلمن، تحصیل کرده، ثروتمند و اصیل خود می گویند که البته رویاهای نیمه شب آنهاست و از سرنوشت مصیبت بار این دختران اگر شب و روز گریه کنم باز هم کم است. این افراد در سراسر دنیا تقریباً یکجورند و تفاوت کمی با هم دارند. مرجان نوجوان بد جوری در این وسط گیر می افتد اما خواب جوانی چشمان او را می بندد و راه نجات را بر او سد می کند. او همینطور راه انحطاط را می پیماید و تا آخر خط می رود. در نهایت افسرده و درمانده به سرزمینی باز می گردد که چیزی را در آن گم کرده است، هر چند بعداً به غلط بودن تحلیل خود پی می برد و برای همیشه از ایران می رود.
بگذریم از حوادثی که برای او در ایران پیش می آید، مرجان تصمیم درست و حسابی می گیرد و در یک سکانس افتخار آمیز و همراه با موسیقی اکشن و جلوه های ویژه سر در دانشگاه را در هم می شکند. این یکی دیگر واقعاً دن کیشوتی است: اول، قبول شدن در دانشگاه کاری آسان است و ساز و کرنا برای این کار نادرست است. دوماً، در آن زمان کسی زیاد به فکر رشته هایی مثل هنر نبود و قبول شدن در این رشته ها آسان بود. سوم، در آن زمان، دانش آموزان ایرانی در زبان های خارجی ضعیف بودند و کسی مثل مرجان ساتراپی راحت می توانست از این حربه استفاده کند. چهارم، در آن زمان که جامعه ایرانی در هم شکسته، ضعیف و فقیر بود، افرادی مثل مرجان ساتراپی با امکان داشتن اتاق خصوصی، غذای خوب و پس زمینه فرهنگی خانوادگی، راحت می توانستند در دانشگاه قبول شوند. پنجم، در آن زمان تعداد رشته هایی که می شد انتخاب کرد بسیار کم بودند و به همین دلیل انتخاب رشته و استفاده از افراد خبره ای که احتمالا در اطراف مرجان عده زیادی از این قبیل افراد را می شد پیدا کرد، اهمیت زیادی در قبولی کنکور داشت. البته مرجان در دانشگاه قبول شد و از حق نگذریم، این آسان هم کار کمی نیست.
مرجان ساتراپی هرچند با ساختن فیلم پرسپولیس خواسته نگاه ملی گرایانه خود را به رخ بکشد اما میراث کسانی مثل سیامک، نیلوفر و مخصوصاً انوش را با خوابیدن با مردهای متعدد، مصرف مواد مخدر و استفاده از منابع مادی و معنوی دیگران پاسخ داده است. جای تاسف است در حالیکه بسیاری از مردم ایران در فقر زندگی می کنند، دغدغه مرجان ساتراپی و خیلی دیگر از روشنفکر نماهایی مثل او، آزادی خوابیدن با مردها و شرکت در پارتی هاست. نباید بگذاریم این مساله چنانکه فوکو می گوید به یک دانش تبدیل شود و گرنه عواقب جبران ناپذیری به جای خواهد گذاشت. برای کسانی که در این دانش فکر می کنند، خاتمی و احمدی نژاد هیچ فرقی نمی کنند، مهم این است که دست آنها برای بی اخلاقی باز باشد.
این فیلم بسیار خوش ساخت و فنی ساخته شده است. تیتراژ آن بسیار زیباست. سکانس گذشتن انوش از ارس و دیدار مرجان و انوش در زندان دیوانه کننده اند. ساتراپی همه آنچه در نظر داشته را به متن کشانده و این عجیب و در خور تقدیر است. همین که ساتراپی به کشورش افتخار می کند، باز هم مایه امیدواری، و الگویی برای دیگر کسانی است که در داخل ایران راه انحطاط می پیمایند.