|
University of Tehran
|
چند روز پیش با یکی از همکلاسانم که خانم بسیار محترمی است به طرف انتشارات سمت در خیابان ابوریحان حرکت می کردیم. یک دفعه دیدم خودش را جمع و جور کرد و گفت الان است که گشت ارشاد مرا بگیرد. ناگهان از اینکه یک نفر عین من از ماشینی می ترسد که من هرگز به آن حتی توجه هم نمی کنم خنده ام گرفت. البته بعد دیدم که نترسیدن من به اندازه ترسیدن آن خانم خنده دار است. از ماشینی که نشان امنیت اخلاقی را بر آن حک کرده اند انتظار می رود که در میان شهروندان حس امنیت را ایجاد کند نه اینکه باعث اضطراب آنها شود. نگاهم با یکی از پلیس های زن تلاقی کرد. نگاهش آشنا بود. ستوان دو بود، مثل دوران سربازی خودم. از آن روز تا به حال فکری مرا به خود مشغول کرده است.
اولین سوالی که به ذهن من خطور کرد این بود که چرا یک زن با زن دیگر بابت زنانگی برخورد می کند. به نظر احمقانه می آید اما الان که خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم که کار چنان هم بی حساب و کتاب نیست. خانم جناب سروان در یک خانواده فقیر به دنیا آمده است. از بچگی طعم فقر و فرزند آن یعنی تحقیر را مکررا چشیده است. به او یاد داده اند که باید صبور باشد. در مدرسه به این واقعیت پی برده که نمی تواند مثل بقیه هر وقت دلش خواست لواشک بخرد. با اینکه همیشه شاگرد اول بوده اما هرگز نتوانسته کفشی شبیه همکلاسان مدرسه غیرانتفاعی خیابان بعدی بپوشد. در دوران دبیرستان او هم آرزو می کرده که هر روز صبح با ماشین گران قیمت پدرش به مدرسه رسانده شود و پسرهایی که به دبیرستان می روند، با حسرت داخل ماشین را نگاه کنند. وقتی که هجده ساله می شود، متوجه می شود که قبول شدن در دانشگاه دولتی مستلزم سرمایه گذاری زیاد، داشتن خانه بزرگ و آرام و خانواده کم جمعیت است که او هیچ کدام را ندارد. واقعیتی بس سنگین برای یک دختر هجده ساله. دانشگاه آزاد و پیام نور و مجازی و دانشگاه شهربازی هم که استغفرالله. بنابراین دختر با استعداد برای نجات بقیه افراد خانواده دست به فداکاری می زند و به دانشگاه افسری می رود. در همان شب اول برپا می زنند و او را دور میدان می دوانند. وضعیت غذا خوب نیست. رژه و آموزش نظامی رمقی برای او نمی گذارد و سخت تر از همه اینکه وقتی برای مرخصی ساعتی به خیابان می آید، متوجه می شود همسن های نه چندان با استعدادش در دانشگاه ها برای خودشان پسر بازی می کنند و پارتی می روند. اگر زمانی با یکی از این هم سن و سالان روبرو شود، تازه متوجه می شود که نه با سینمای موج نو فرانسه آشنایی دارد و نه بلد است پیانو بزند. اسکی هم بلد نیست بکند و نمی داند قیمت جواهرات واقعی این از ما بهتران صد هزار تومان یا صد میلیون تومان است.
گروهی از دوستان می گویند که افسران زن عقده ای هستند. معلوم است که عقده ای هستند. جامعه چه اندازه با آنها مهربان بوده که از آنها انتظار داشته باشد بخشی از آن محبت را برگردانند. باز هم به چند پست پیشتر اشاره می کنم که در آن گفته بودم همه سوار یک کشتی هستیم. متاسفانه در این جامعه خیلی چیزها نابود شده. جامعه ما به سمت مدرنیته نمی رود، هرچند پایان کار آن به مدرنیته ختم می شود. این جامعه یک جامعه از هم پاشیده است که در آن انسان ها زیر دست و پا له می شوند یا باید دیگران را زیر دست و پا له کنند.
بگذارید داستانی که خودم از زندگی یک افسر زن نوعی سرهم کرده ام را با یک حکایت واقعی از یک افسر وظیفه مرد تکمیل کنم. علی نادری ازطرف یکی از دوستانش تعریف می کرد:
افسر وظیفه بودم و هر روز هشت ساعت در یکی از چهارراه های اطراف میدان ونک ترافیک را کنترل می کردم. صبح به ما صبحانه نداده بودند و گرسنه بودم. پول نداشتم و نمی توانستم از خانه پول بگیرم. گفتم تا ظهر هر طور باشد سر می کنم و بعد می روم نهار می خورم، با این حال، گرسنگی مرا خیلی اذیت می کرد و بوق ماشین ها هم کلافه ام کرده بود. یک دفعه دیدم یک ماکسیما چراغ قرمز را رد کرد و رفت جلوتر توی ترافیک ایستاد. دنبالش دویدم و پیش از آنکه بتواند دوباره حرکت کند، به او رسیدم. راننده اش دختری بود که حال پریشانی داشت. گفتم چرا چراغ را رد کردی. گفت آقا تو را به خدا بگذار بروم، ماکس حالش خیلی بد است. در همین حال چشمم به سگی افتاد که روی صندلی سمت شاگرد نشسته بود. گفتم به به! دنبال تو می گشتم. مدارکش را گرفتم، پلاکش را هم کندم. زنگ زدم جرثقیل بیاید ماشین را به پارکینگ منتقل کند و ماشین را هم به میزان حداکثری که مجاز بودم جریمه کردم. دخترک که با این بلایی که بر سرش آمده بود ماکس را هم فراموش کرده بود، گفت، آقا شما انگار عقده ای هستید؟ من هم گفتم، معلوم است که عقده ای هستم.
در این جامعه، همه چیز با همه چیز مخلوط می شود اما درست در زمانی که نباید، چیزها با هم تفکیک می شوند. در جامعه ای که نابرابری وجود دارد، کسی حق دارد به کس دیگر در مورد ظاهرش تذکر بدهد چون ممکن است لباس های گرانقیمت دومی از پول نفت اولی تهیه شده باشد. نمونه ای از این وضعیت را در مورد جنبش دانشجویی می توان دید. این روزها مد شده که کسانی که آزادی جنسی می خواهند، دانشجویان را به دلیل بی عرضگی مورد انتقاد قرار می دهند. جالب است که آنها حاضر نیستند برای این آزادی «مقدس» هیچ بهایی هم بپردازند. پیام واضح است :«دانشجویان جانشان را به خطر بیندازند تا ما بتوانیم راحت خوش بگذرانیم».
در کشور ما متاسفانه کمتر می توان ثروتمندی دید که از راه درست به ثروت رسیده باشد. بنابراین اگر شما در این جامعه فقیر باشید، احتمالا شرافتمندتر از همسایه ثروتمندتان هستید. حال این شخص فقیر و شرافتمند چطور می خواهد بچه اش را قانع کند که ماشین آخرین مدلی که پسر همسایه دزد سوار می شود بد است و موتور گازی پدر خوب؟ ثروتمندان تازه به دوران رسیده هم رفتارهای بسیار زننده ای در جامعه دارند. در واقع، بر خلاف بسیاری از کشورها، ثروتمندان کشور ما از پست ترین اقشار جامعه هستند. این پست ترین اقشار لحظه ای هم دم از تحقیر شریف ترین اقشار جامعه بر نمی دارند. واقعیت این است که قدرتمندان برای فخر فروختن به ضعفا احتیاج دارند اما ضعفا چندان هم بی دست و پا نیستند. در جامعه ای که ثروت عمومی جامعه را برخی حیف و میل می کنند، گروه های خاموش هم برای ناامن کردن فضا برای آنها حتما استراتژی هایی دارند. این پیامی بود که افسر زن میدان انقلاب در آن کسر ثانیه تلاقی چشم ها به من داد.