تبليغاتX
> Persian Communications - باز هم مرجان ساتراپی و پرسپولیس
University of Tehran

در این چند مدتی که به خانه برگشته ام، فرصت بیشتری برای کارهای مختلف دارم. بعضی وقت ها با بقیه اعضاء خانواده تلویزیون هم تماشا می کنم. از حجم زیاد برنامه های احمقانه تلویزیون متعجب شدم. یک جعبه پر از نادانی که هر چقدر از آن بر می دارند خالی نمی شود. معلوم نیست این منبع نادانی کجاست که به خانه های مردم نادانی می فرستد. سریال های آبکی محبوب زنان خانه دار، بی ارزش ترین برنامه های تلویزیون هستند. برنامه های ورزشی و خبری هم همینطور. از سریال کلید اسرار خیلی خوشم آمد. تبلیغ خیرخواهی و انسانیت می کند، هرچند از ترکیه هیچ خوشم نمی آید. از حق نگذریم، سینما یک و سینما چهار خیلی غنی هستند، شبکه چهار هم خوب است، اما اینها بخش کوچکی از برنامه های تلویزیون را تشکیل می دهند و تازه همین بخش های خوب هم محبوب مردم فرهیخته ما نیستند. نمی دانم چرا این برنامه ها مرا یاد مرجان ساتراپی و پرسپولیسش انداختند. برگشتم و پستی که برای او نوشته بودم را دوباره خواندم. خواندن دوباره کامنت ها احتمالا خالی از لطف نیست.

(خانم خلقتی مثل همیشه ایراد درستی گرفته. برای دیدن مطلب من در مورد مرجان ساتراپی اینجا را کلیک کنید).

اشکان این همه مطلب نوشته و در سرتاسر مطالبش خودش نوشته و خودش نقض کرده:

سلام سید بزرگوار! (باری این بزرگواری به ظن من از جانب ان پیشوندی نیست که در ابتدا اورده ام!! می دانی که!؟!! )...
نقدت را خواندم ... متاسفانه فیلم را ندیده ام اما پیرامونش و نه البته درباره اش زیاد شنیده ام!
ان را که کاملا درست گفته ای ... چرا که تخصصش را نداری پس نمی توانی از جنبه ی حرفه ای به کار بنگری... در مورد کارگردان و نویسنده هم به نظر من اگر به همان جمله ی پیشین ات اکتفا می کرده بسنده بود چرا که نظر چندان معقولی نیست ... این حرف مثا این است که بگویی اصل ساخت یک اهنگ به سراینده اش بر می گردد و نه به خواننده اش! به عنوان مثال "بنان" الاهه ی ناز را می خواند و از "من" ی که سواد موسیقایی ام در حد بچه مدرسه ای ها است تا "محمد رضا شجریان" و امثالهم از ان لذت می بریم ... اما همین سروده ی زیبا را "معین" نیز خوانده است ... حال بنگر که تقاوت از کجاست تا به کجا! بگذریم ...

اما من امثال ساتراپی را به صد ادم روشنفکر ماب روشنفکر نما که همه چیز را از دریچه ی ظالمانه ی نگاه کوتاه خود می بینند ترجیح می دهم! انسانهایی که دم از ازادی حقوق زنان می زنند اما زنانشن در خانه ها از درد مفاصل و پوکی استخوان و ساییدگی استخوانها رنج می برند! کسانی که تا به حال انحنای یک بشقاب را در دستهای خود احساس نکرده اند! مگر در هنگام صرف غذا! غذایی که همسرانشان- همان زنهایی که دم از ازادیشان می زنند به تنهایی جلویشان می گذارند- "سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان!"....
این مملکت پر از روشنفکرانی است که تا به حال قدم در اشپزخانه ی خانه هاشان نگذاشته اند مگر برای خوردن یک لیوان اب!!
صحبت از ازادی و برابر دانستن ان با ابتذال و ازادی مطلق جنسی به همان اندازه مسخره است که صحبت از ازادی زنان توسط این مردان! من ازسایه ها سخن نمی گویم ... متاسفانه این مردان اشکارا رسالت(!!) خویش را باز گو می کنند! و جالب این جاست که به رخ دیگران هم می کشانندش... متنفرم از ادمهایی که مشروب می خورند و توی فلان عروسی می نشینند گرد هم و بحثهای به اصطلاح روشنفکری می کنند و از دموکراسی سخن می رانند!! به قول یکی از بچه ها این ادمها می تواننددر کافه گوردو گرد هم بنشینند نسکافه ی فنجانی 2-3 هزار تومن بخورند سیگار نخی خدا تومان بکشند و از فقر در جامعه سخن بگویند!!

صحبتم به درازا کشید... این مردان و البته نه فقط مردان! انانی هستند که تا جوانی لب به سخن می گشاید به سادگی توی دهانش می کوبند که: "جوانی نمی بینیم!!" همین مردان و زنان انقلاب زده که حداکثر کاری که برای پدانشان کرده اند از اندک کاری که ما برای پدران می کنیم فزون تر نیست! و بیشینه کاری که کرده اند و هنوز به ان می نازند برپایی انقلابی است که ثمراتش را ندیدیم! گمان ام این هم به جوانا بر می گردد ... چرا که در دوران جنینی عرصه را بر مادرانشان دشوار نمودند! و گرنه انان هم تفنگ به دست با صدام رودرو می شدند....
تاب سخن گفتنم بیش از این نیست ....
موفق باشی احسان عزیز!

 بعد فرشاد، دوست روزنامه نگارم اومده و باز هم سعی کرده روال متعادل رو در پیش بگیره:

سلام و خسته نباشید.. نقدت را خوندم و از بعضی جاهاش لذت بردم.. از اینکه نظرتو تو بعضی چیزا شبیه خودم دیدم( همون بعضی چیزایی که فراتر از چیزن و خیلی جزئیات از دلشون در میان) خوشحال شدم. البته من فیلمو ندیدم که اگر تونستی یه نسخه برامون بیار..منتظرتم که ببینمت و...فعلا

دوباره نوبت اشکان است:

احسان عزیز سلام!
نمی دانم ساید هم من حرف تو را بد فهمیده ام و هم تو! بله من کاملا تصدیق می کنم که ابتذال در این مملکت متاسفانه و البته صد بار بیش از این به حالت یک اپیدمی در امده است!!! چیزی که مایه ی انحطاط جوامع می شود دارد به راحتی اب خوردن مغز جامعه ی ما را می خورد و می تراشد!ّ ان هم نه در انزوا! ابتذال فقط دید زدنن ساق پای دختران و چه می دانم برهنگی جامه ای نیست!! وقتی تو به یک سریال بی محتوای تلویزیونی نظیر سریال "نرگس" ها می کنی و لذت مکی بری و امار از پیروزی بی بزرو برگرد این دست سریالها خبر می دهد باید فهمید که فکر مرد و زن ایرانی به سمت ابتذال چندش اوری سوق کرده است!!
اما اشکال تو اینجاست که شعر نمی دانی و فکر می کنی جامعه شناسی سوای همه ی علوم و بل بالا تر از همه ی ان هاست ... بله مردم را شناختن ان هم در بطن یک جامعه ی بزرگ و اصیل کار بس عظیم و قابل تاملی است... اما تو شعر روح این جامعه را نمی دانی... من " بچه خوشگل" اگر از مجامع روشن فکر نما (دقیقا همین کلمه را به کار می برم نه روشن فکر ماب!) را به باد تمسخر می گیرم... از دردی است که از درون ام بیرون می تراود... هرگز فکر نکن دیگران نمی فهمند (نمی خواهم نصیحت کنم) که این خود یکی از بالاترین دژجات ابتذال فکری است... تو چرا می خواهی به ما (منظورم ما دارودسته ی بچه خوشگل هاست) بفهمانی که ما نمی فهمیم؟!!؟ چرا همیشه انانی که داعیه دار روشنفکری هشتند عوام را در زمره افراد امی به حساب می اورند؟ دستم کند پیش می رود ... درست مثل وقتی که بچه بودم و می خواستم انشایی بنویسم برای معلمی که گمان می کردم خیلی از مکن بیش تر می داند... حالا ان طور فکر نمی کنم اما هنوز سایه ی چوب را از خاطر نبرده ام!!!

تو مرد فهمیده ای هستی ... و می دانی که چه می گویم ... یادت هست یک وقتی که به خانمان امده بودی و من می خواستم تو را برسانم جایی و در راه بنزین زدم (ان وقت ها هنوز هر کس هر قدر دلش می خواست می توانست بنزین بزند... در جامعه ای که غم نان از نان شب هم واجب تر است! پس چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟!) توی پمپ بنزین من و تو راجع به من صحبت کردیم ... من به تو گفتم که هیچ وقت جدی نیستم... ولی هر کلامی که می گویم -گر چه به شوخی- در ان کنایه ای است... و تو با همان لحن مسخره ی همیشگی ات ( ) گفتی: "اوووووووف"... نمی دانم چرا این را این جا این ها را گفتم شاید خود بهتر دانی...
موفق باشی دوست من ... به امید دیدار

البته من مساله ای که اشکان میگه را به یاد نمیارم و نمی دونم منظور اشکان در اینجا چی بوده. این بهمنیاری ها یه مقدار از ما سادات باهوش ترن و ما خیلی از کلمات پیچیده آنها سر در نمی آریم. شاید خودش بتونه یک کمکی بکنه.

هرچیزی در مورد علوم ارتباطات در ایران شنیدید، برای تایید یا ردش اول برید سراغ حسین بصیریان. مطالب هیچ وبلاگی از دیدش بیرون نیست. هر از گاهی وبلاگ منو هم می خونه:

سلام احسان جان
نقد جالب و پرکششی نوشته ای. دوبار آن را خواندم. هفته گذشته و امشب (که چند ساعت قبل تو را در تالار شریعتی ملاقات کردم).
یادم به چند سال قبل افتاد که در سالن سینا و صدرای شیراز پای صحبت شهریار مندنی پور نشسته بودم و او در پایان سخنرانی اش گفت: "جهان رو به ابتذال ارزشهاست!" حالا این خوابیدن با مردها و زنهای متعدد، مصرف مواد مخدر و استفاده از ...های دیگر که تو هم گفتی مرجانهای زیادی را مجسم میسازد که هم شعر:"هموطن احمدی نژاد تویی/ خط اگر اوست، امتداد تویی"را به ذهن متبادر می کند و هم ترس پیدا نکردن زوج یا زوجه ای نجیب را !
موفق و پیروز باشی.
قربانت، حسین

 این حرف امیر منو به یاد خودم در ده سال پیش میندازه:

اگه همكلاسيهات بيان از نقدت تعريف كنن و گرنه مفهوم فيلم رو كه نفهميدي از زندگي هم هيچي نميدوني

من هم براش نوشتم:

آفرین!

بعدش میثم اومد و نظر درستی داد. در این نقد من به شدت بر نظر خودم تاکید کرده بودم و به همین دلیل با میثم موافقم، هرچند که از کار خودم دفاع می کنم. میثم نوشته:

نقد خوبی بود ولی همیشه در نقد یادت باشه دید بی طرف داشته باشی و نظرت بر دیگران تحمیل نکنی در مورد این فیلم میتونم بگم که اولین فیلمی بود که سرنوشت یک سری از مردم که هم قبل از انقلاب وهم بعد از انقلاب دچار تزلزل هستند وهیچوقت روی آرامش را نمیبیند یعنی قشر کمونیست که بعد از انقلاب نابود شدند واین فیلم تا حدودی این موضوع را رسانده است دراین فیلم نگاه مرجان ساتراپی منصفانه است وصداقت به خرج داده است


به امید دیدار

ممنون از نظر محبت آمیز زهرا:

من تازه با وبلاگتون اشنا شدم.تحلیل جالبی بود.معلومه شاگرد خوبی هستین.با ارزوی موفقیت.

بعد خانم یاوری از دانشکده صدا و سیما اومده و نظر داده و بد جوری منو به زحمت انداخته. حرفاش درسته، اما حرف من درست تره! خانم یاوری نوشته:

سلام .
نقدتون رو خووندم و یه ذره تعجب کردم .چون شروع نقدتون با ذهنیت من نسبت به این انیمیشن یکی بود ولی یه دفه وارد یه فاز دیگه ای شد و اینجاست که می گن مخاطب و برداشت آن از پپام چقدر قدرت داره تدر میزان دریافت پیام واقعی .
من این انیمیشن رو سعی کردم با همذات پنداری با شخصیت مرجان نگاه کنم .دختری که توی دوره گذار شخصیتش شکل گرفته و دوران بحران و بلوغش رو توی اون شرایط گذرونده ... و اتفاقاتی که در دوران بچگی مرجان افتاده و تاثیر عمیقی توی زندگی اش می گذاره .دختر بچه ای که مر گ بر شاه می گفته و انقلاب عموش رو ازش می گیره .چادر سرش می کنه .وارد حریم خصوصی اش می شه .از سبک زندگی مورد علاقش منعش می کنه ...ضمن اینکه اگه مرجان حرف هم بزنه ممکنه توی شرایط جنگ و اون وضعیت بحرانی به سرنوشت نیلوفر دچار بشه .قبول که سبک زندگی مرجان برای ما غیر قابل فهمه ..قبول که آزادی برای اون یک تعریف متفاوت داره ...اما اون توی این نوع زندگی بدنیا امده مثل همه ایرانی ها که بسته به اینکه کجا به دنیا می یان عقایدشون شکل می گیره .اونی که توی خوونواده مذهبی بدنیا می یاد مذهبی می شه ..اونی که توی خوونواده مرجان بدنیا می یاد اون شکلی می شه .اینا حاشیه هستند که شما خیلی بهشون پرداختی .مهم اینه که آدمی انتظارش از انقلابی که داشته به وقوع می پیوسته متفاوت بوده با اون چیزی که واقعا رخ داده ... مرجان فقط 13 سالش بود که از ایران می ره .دختر 13 ساله توی ایران کنار خوونوداش هم کلی دچار مشکلات می شه .
خیلی از حوادثی که برای مرجان رخ می ده جبریه .یعنی من فکر می کنم هر کس دیگه ای توی شرایط اون بود همین واکنش رو نشوون می داد .مهم اینه که شما لازمه حتما یک بار دیگه این فیلم رو ببینی .اون چیزی که درباره آدمهای هدایت بخوون و کافکا بالا بیار گفتی کاملا قابل قبوله و ربطی به مرجان پرسپولیس نداره .
من با همه بخشی از این انیمیشن خیلی موافقم با بخشی اش نمی توونم ارتباط برقرار کنم و بنظرم خیلی هوشمندانه طراحی شده و بطور کلی فکر می کنم پرسپولیس روایت زندگی یک دختره توی شرایط انقلاب و تحت تاثیر او ن شرایط ...اون دچار مشکلاتی می شه که خوودش کمترین تقصیر رو توش داره و ....
در ضمن شما اون تیکه طلاق رو دوباره باید ببینی .چون بخاطر اون مهمونی نبود که طلاق می گیره ...اون از قبل دیگه علاقه ای به شوهرش نداشت ...

چون نقد خوبی بود، جواب دادم:

سلام و ممنون از نقد جامعي كه روي نقد من نوشتين
دو نكته در مورد خانم ساتراپي وجود دارد كه بينندگان فيلم به آن توجه نمي كنند. يكي اينكه اين روايت كاملا شخصي است. خانم ساتراپي به بي عدالتي‏، فقر و نبود آزادي سياسي اعتراض نمي كند. او هرگز به مشكل كودكان خياباني توجه ندارد و بعيد مي دانم به يك فقير پولي كمك كند. بنابراين، زماني كه شكست خورده از فرنگ بر مي گردد، حق ندارد انتظار داشته باشد همه چيز مطابق ميل او مرتب شده باشد. در واقعي، ساتراپي به جز مصرف كردن منابع اين كشور، كاري براي آن انجام نداده است كه الان انتظار بازگشت داشته باشد. فراموش نكنيم دانشجويان نمي توانند كتك بخورند تا امثال مرجان ساتراپي بتوانند از آزادي جنسي لذت ببرند.
نكته دوم اين است كه اين روايت شخصي به هيچ عنوان شخصي نيست، يعني در فرآيند حقيقت سازي (يا حقيقت برسازي) درگير مي شود و به شكل گرفتن فضايي كمك مي كند كه در آن آزادي و مدرنيته به عنوان بي بند و باري جنسي شناخته مي شوند. شما سكس نداريد؟ پس شما يك دهاتي احمق و زبون هستيد. از اثرات مصيبت بار اين فضا در خيابان هاي تهران كم نمي بينيم. تعهد به همسر ديگر به رويايي تبديل شده و جامعه در آستانه فروپاشي قرار گرفته است. تهران امروز بازار بدن است و تلاش افراد براي عرضه خود به جنس مخالف واقعا جنبه رقت انگيزي به خود گرفته است.
در مورد دليل طلاق گرفتن مرجان از شوهرش، حق با شماست اما در آنجا منظور من اين بود كه اين افراد دوست دارند همه در خدمت آنها باشند و بنابراين بي علاقه شدن به همسر كاملا طبيعي است و مرگ نيما فقط به يك بهانه براي طلاق گرفتن تبديل مي شود. در ضمن، شوهر مرجان هم يكي مثل خودش به نظر مي رسد و بنابراين در اين مورد شايد خيلي هم نمي شود به مرجان خرده گرفت.

انگار از خارج هم میان روی وبلاگم!:

سلام
در حال گذر از زیر گذر سوت کنزسینگتون توی شهر لندن تبلیغات فیلم #رس#ولیس را دیدم. هلن (فرانسوی) همکلاسیم هم گفت فیلم رو دیده و سوالاتی داره. خوشحالم که هم شهریهام به ویزه هم ولایتی هام نقد های به این خوبی از این فیلم کرده اند. من که هنوز فیلم رو ندیدم ولی هلن می گفت مرجان کمو نیست است.البته مفهومی که هلن از کمونیست می دونه احتمالا باآنچه من می دونم خیلی فرق می کنه! چون او این را به عنوان یک حسن می گفت. البته من انقدر سواد ندارم که نقد آقای شاقاسمی رو کامل بفهمم ولی شجاعت کلامش قابل تحسین است.به نظرم آمد که هدف فیلم بیشتر سیاسی است.

وقتی بچه بودیم و دعوا می کردیم، عماد پسر عموم همیشه با من بود. اینجا هم به رسم قدیم به کمکم اومده:

احسان عزیز سلام
نقد جالبی که نوشتی را خواندم. خودت خوب می دانی که این انیمیشن شباهتی به شرح حال بعضی ها داشته باشد. به هر حال من در مدت زمان چند دقیقه به بخش هایی از این فیلم نگاه کردم، ولی هرگز به نظر من حتی همان منظور خودش را هم نتوانسته نشان بدهد.
به هر حال در این دوره ای که خودت در موردش کامل و بخوبی صحبت کردی و نوشتی به نظر من خواسته های امثال مرجان ساتراپی به درد هیچ کسی نمی خورد و به قول معروف فکر نان کن که خربزه آب است.
خدانگهدار تو باشد

بعد از اینکه این همه مطالب مختلف نوشته شده، نابغه ای به اسم سارا اومده و یه کامنت خیلی با حال گذاشته:

من اگه جای همه ی شماها بودم، اول کتاب گرافیتی پرسپولیس رو می خوندم. توی فیلم، مرجان خیلی چیزهایی که توی کتابش هست رو نیاورده. شاید فیلم پرسپولیس با خواندن کتاب پرسپولیس، بهتر مفهوم پیدا کنه. جالبه که نویسنده ی این بلاگ، خیلی از جاهای فیلم رو اصلا نفهمیده. شاید به خاطر عدم دانش کامل انگلیسی یا هر چی. به نظر من نگاه ستراپی به زندگی قبل از اانقلاب و بعد از انقلاب، در خارج از ایران نگاه بسیار جالبی ست. ستراپی وقتی که برای اولین بار به خارج از ایران می ره، برای مدت زیادی، به طور جدی، به اعتیاد رو می یاره. این یکی از اون بخش هایی است که توی فیلم نیست، ولی توی کتاب هست... که به نظر من نشون می ده که اون مشکلات شخصی خودش رو به همون روش عادلانه ای با مخاطب در میان می گذاره، که مشکلات اجتماع ایران رو...

واقعا به این میگن اصل جنس. من اینطوری جواب دادم:

سارا جان
خدا را شکر که ساتراپی همه مطالب رو تو فیلم نیاورده وگرنه خدا می دونه چه آش شله قلمکاری درست می شد. در مورد اینکه من فیلم رو نفهمیدم هم یه بحث دیگه است. مهم اینه که من که مخاطبم چطور این فیلم رو می فهمم. این که ساتراپی چه خیالی داشته چندان مهم نیست. نفهمیدن فیلم هم ربطی به ضعف من تو زبان انگلیسی نداره چون فیلم به زبان فرانسه است. در ضمن اعتیاد ساتراپی در بلژیک هم توی فیلم منعکس شده. جامعه ایران هم مشکلش پارتی رفتن راحت نیست. ما کلا مشکل داریم. ما فرانسوی نیستیم. ایرانی هستیم. کشور ما فقیره و ما در اون زمان در حال جنگ بودیم. ساتراپی و امثال اون چه کاری برای این کشور کردن که الان سهم می خوان. خودت بگو تو جامعه ای که یه کارگر 300 هزار تومن حقوق می گیره و باید 600هزار تومن کرایه خونه بده، اصلا مهمه که ساتراپی رو به زور روسری سرش کنن یا نکنن؟

و اینهم سخنرانی مرجان ساتراپی در سپتامبر (یا شاید هم نوامبر) 2006 در آمریکا:

من آدمي هستم که اعتقادي به ادبيات به اصلاح «زنانه» و ادبيات «مردانه» ندارم. در کانادا که بودم شخصي فمينيست به من گفت زنها با زهدان شان مي نويسند و من جواب دادم ترجيح مي دهم که با قلم بنويسم که حالت فاليک يا شکل آلت مردانه را دارد اما با آن به مراتب راحت تر مي توان روي کاغد نوشت! روي همين حساب من مثل مارگريت دوراس يا ناتالي ساروت فکر مي کنم که اعتقاد دارند نوشتن «جنسيت» ندارد. من با «مادام بواري» فلوبر با همهء خصلت هاي رقت انگيز اين کاراکتر بيشتر رابطه برقرار مي کنم تا با نوشته هاي «آنائيس نين» که از زبان زني است که دايم مورد ستايش مردهاست و هميشه مثل يک گل خوشبو زيباست و خواهان دارد و سکس و همخوابي اش فوق العاده است ــ من هيچ وقت در زندگي واقعي با چنين زني برخورد نداشته ام ــ ولي مادام بواري را که يک مرد )يعني فلوبر) نوشته به واقعيت زنانهء خودم نزديک تر مي بينم.

به راستی که همه دیوانه ایم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:46  توسط احسان شاقاسمي  |